تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - می خواستم .. می ...خواس .. تم ...

دردا که در این واقعه بسیار دویدیم / در خود برسیدیم و به جایی نرسیدیم
(عطار نیشابوری)

هنوز می توانم ننویسم! باور کنید! این هم بازی نبود که "اینجا تعطیل شد!" می خواستم روی عادت و علاقه ام پا بگذارم. حس ویرانگری ام می خواست... به این فکر می کردم که با نوشتن یا ننوشتن من چه فرقی به حال این دنیا می کند. به این فکرمی کردم که اگر من ننویسم کدام کدان نشتی گرفته می شود؟ به این فکر می کردم که شاید همه ی حرف ها و نوشته های ما از "عقده ها" ی ماست و اگر ننویسم انگار کم تر عقده ای هستم اما شاید همین فکر از عقده ای بودنم می آید!! عقده ی حقارت.. چرخ این دنیا و این زندگی آنقدر پنچر هست که نوشتن یا ننوشتن من توفیری به حالش نکند. این جا خیلی خاطره دارم. خیلی از دوست هایم را از هیمن جا دارم. باور کنید تصمیم محکمی داشتم که ننویسم. حتی می خواستم به دوستی که دارد سایتم را طراحی می کند، بگویم که برای سایت سرویس بلاگ نگذارد. ولی انگار نمی شود. انگار اعتیاد ما به هم شدید تر از این حرف هاست !! وسوسه ی ترک همین اعتیاد وسوسه ی عجیبی ست. برای همین هیچ وقت تضمینی نیست که همیشه باشم و بنویسم. شاید یک زمان به سرم بزند کل نوشتن و هنر و هر چیز مربوط به این ها را از خودم بکنم و دور بیاندازم. ولی فعلا با این ها کنار می آیم. فعلا همین پست را بخوانید تا بعد. تا.... بعد !


از چی بنویسم؟ ازجشنواره ی فیلم فجر؟!! ۱۰ روز از صبح تا شب فیلم دیدیم !! مزخرفات زیادی را تحمل کردیم. و هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاد. امسال نه "چهارشنبه سوری" داشت که غافلگیرمان بکند و نه "نفس عمیق" یا " بوتیک" ... بزرگ ها هم ن قدر که باید بزرگ نبودند. دلم برای "تقوایی" و "بیضایی" تنگ شده. دلم یک فیلم خوب قوی می خواهد. دلم اتفاق می خواهد !! در این ده روز به بیمار بودن سینمای ایران بیشتر ایمان آوردم. به این که ضعف فیلم نامه مشکل هنوز و همیشه ی این سینماست. به این که بیش تر انسان های متوهم داریم تا هنرمند. به این که سیاست و باند بازی هیچ چیزی نمی شناسد و امثال این قصه چه قدر پر رنگ تر بود ! به این که شاید هنر همین است که چماق را تبدیل به دوربین می کند و تفکر را تبدیل به "آوازخوانی" و تلاش برای گیشه ! نه "سنتوری" مهرجویی چیزی بود، که از او انتظار داشتم و نه " خون بازی" اتفاق مهمی داشت. "پارک وی" حالم را به هم زد و برای این همه "بد" که کنار هم جمع شده بودند سر درد گرفتم. لمپنیزم " اخراجی ها " فقط ده دقیقه من را خنداند تا بعدش دوباره به ارتباط پول و چماق و هنر فکر کنم. گرچه همیشه معتقدم هر کس حق دارد روش حرف زدنش را انتخاب بکند و قطعا سینما از عربده و زور بهتر است ! 
با این همه  دو فیلم از جشنواره ی امسال توی خاطراتم می مانند. گرچه نه مثل سال های قبل ولی تا حدود زیادی غافلگیرم کردند. "باز هم سیب داری؟" به کارگردانی بایرام فضلی اتفاق مهم و جالبی بود. خیلی ها بهترین اتفاق جشنواه را از دست دادند و مطمئنم اگر فیلم را ببینند (گرچه احتمال اکران شدنش کم است) از این که چرا تا این لحظه ندیده بودندنش تاسف خواهند خورد. آن یکی هم فیلم " تهران انارندارد" بود به کارگردانی مسعود بخشی . یک مستند فوق العاده. یک فیلم غافلگیر کننده و بسیار زیبا. کلی حالم خوب شد و همه ی افرادی هم که برای دیدن "آقای کیمیایی" آمده بودند و قبل از آن این مستند را دیدند به اندازه ی کافی غافلگیر شدند. این را هم بگویم که "آقای کیمیایی" هم به حد کافی افتضاح بود. کار پر از اشکالات فنی بود و هیچ حرف تازه و خاصی هم نداشت. خیلی از بچه هایی هم که کار را دیدند پیوستن یک نویسنده ی تازه را به جمع "نوچه" ها و "عاشقان دل سوخته" ی کیمیایی تبریک گفتند !! واقعا برایم عجیب است که چرا این همه قضیه ی این فیلم را مهم کردند. از بچه های مطبوعاتی مستقل و قوی هم متعجبم !  رییس را هم که خوش حالم به سینمای مطبوعات نرسید و ندیدیمش. من که منتظر دیدنش نبودم و نیستم !! کیمیایی مغز خوبی دارد ولی حیف فسیل شده است ! اگر فقط می نوشت خیلی بهتر بود !! اگر بعد از رد پای گرگ فیلم نمی ساخت خیلی بهتر بود. یک بار یک جایی کامنت گذاشتم که "درود استاد کیمیایی" ولی بلافاصله پشیمان شدم. پشیمان از این که وقتی کیمیایی این قدر بی پروا نسل من را به شلاق واژه می بندد باید به این هم فکر بکند که خودش چقدر شکل نوشته هایش و فکر هاش زندگی کرده. این که "چه" را می شناسد و با داریوش استباه نمی گیرد تاثیری هم در زندگی اش گذشته؟ و آیا واقعا فکر می کند همه ی چیزهایی که دیده و خوانده را درست فهمیده؟!! بیشتر از این توضیح نمی دهم. آن ها که باید بدانند می دانند و حرمت نگه داشتن هم چیز خوبی ست. حرمت نگه می داریم!!!! کیمیایی کارگردان بزرگ و جریان سازی ست. اما نه آن قدر که هنوز خیلی ها برایش می میرند !
" مخمصه" ی سجادی هم حیف که به سینمای ما نرسید. چند تکه از فیلم را دیده بودم و مطمئنم این فیلم دیدن دارد. دوست داشته باشید یا نه من محمد علی سجادی و سینمایش را قبول دارم. چون مستقل می سازد و درست وبی ادعا. برای همین وقتی "شیفته" می شود حال می کنی!!!

فعلا همین ها از جشنواره کافی ست !


برای ویژه نامه ی جشنواره ی هفته نامه ی سینما چهار شب نخوابیدم. دارم به آن روزها فکر می کنم و شاید دوست دارم باز هم تکرار بشوند. یک تیم که چند روز هم دیگر را تحمل کردیم و گفتیم و خندیدیم و نخوابیدیم. آرش ۴- ۵ کیلو لاغر شده بود و مسعود بهارلو روز آخر همه ی حس هایش را از دست داده بود. نه گرما می فهمید و نه سرما !! من هم که هم استخوان درد گرفته بودم و هم اینکه شب آخر فارسی ام تمام شده بود و عوض فارسی ترکی حرف می زدم !! چه قصه هایی داشتیم !
شماره ی این هفته را هم بخوانید که شماره ی خیلی خوبی ست. آخرین ویژه نامه ی جشنواره با کلی حرف و گفت و گو و ... که امروز منتشر شده است !


قرار بود ............... که نشد !!


 پُر می شوم، پُرِپُر می شوم، پُر می شوم، پُر می شوم
                                وکه می داند پُر شدن يعنی چه؟
                                       پر شدنِ يک انسانِ خالی يعنی چه؟

                                                                         (دکتر علی شريعتی/هبوط)


نويسنده: مانا
سه شنبه 10 بهمن1385 ساعت: 21:3
-----------------------------------
-----
---
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------
---------

یک بار جایی نوشته بودم : تبعيدی منم، شما قهوه ای باشيد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |