تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - کدوم عاشق، کدوم شاعر، کدوم مرد / تو رو دید -ُ به یادِ من نیافتاد

دیروز یا دیشب انگار برف می‌بارید! دو،سه نفر زنگ زدند که پا شو بیا بیرون، هوای توپی است. ولی من دوست داشتم توی خانه بمانم و مثل همیشه با تنهایی خودم حال کنم. کمی درس خواندم و از ساعت ۶ تا دم‌دمای صبح چهار تا فیلم مختلف دیدم. از "جاده‌ی مالهالند" که دومین‌بار بود می‌دیدم گرفته تا "بوسه‌ی داغ" . " آفساید" را هم دوباره دیدم و "tess " را. ولی هنوز یک عالمه فیلم دارم که باید ببینم. همانطور که یک عالمه کتاب نخوانده دارم. همانطور که یک عالمه کار دارم که باید بکنم. همانطور که سرم پر است از دغدغه‌های کوچک و بزرگ. راستی شما می‌دانید ما با اینهمه ادعای فرهنگ و تمدن چرا هیچ جای فرهنگ جهانی سهمی نداریم. ببینید "مارکز" ها کجا متولد شده‌اند، ما هم فقط ادعا داریم و تمدن ۲۵۰۰ ساله!! ... آخ سرم!!


امتحان‌های پایان‌ترم از یک طرف کلافه‌ام کرده اند و از طرف دیگر وقتی یادم می‌افتد سه‌شنبه تا پنج‌شنبه با شش نفر قرار مصاحبه دارم و یاد پیاده‌ کردنشان می‌افتم از کاغذ و قلم می‌ترسم. جشنواره هم نزدیک است و حجم کارها چند برابر شده.  بچه‌های مطبوعاتی و سینمایی خوب می‌دانند هفته‌نامه‌ی سینما وضعیت خوبی نداشت. ولی حالا وقتی دوستان می‌گویند خیلی خوب شده‌اید و با لطف‌هایشان دلگرممان می‌کنند خستگی نمی‌ماند. وقتی فلان کارگردان بزرگ را توی مراسمی می‌بینم و بعد از اینکه یک‌ شماره از مجله را خواند می‌گوید "می‌شود هر شماره از مجله را برای من بفرستید؟ " حالم خوب می‌شود! گرچه هنوز با ایده‌آل‌هایمان خیلی فاصله داریم! در مورد خودم می‌توانم بگویم  که اصلا آدم قانعی نیستم. تیم خوبی داریم و روز به روز هم در حال تکمیل‌تر شدن، ولی خیلی بهتر از این می‌توانیم کار کنیم. در مورد بعضی از دوستان بدقول هم چیزی نمی‌نویسم چون آرش گفت بی‌خیال شو!!!


دوستان می‌گویند این وبلاگ بیشتر متعلق به افشین است تا تو چون این اواخر بیشتر از او ترانه می‌گذاری. ولی این حرف ها مهم نیست. دوستان نزدیکم خوب می دانند شاید صدایم در نیاید و سرم را بندازم پایین کار خودم را بکنم ولی کم هستند افرادی که در ترانه واقعا قبولشان دارم. یکی از این افراد معدود افشین است و حقیقتا این ربطی به رفاقتمان ندارد چون خیلی از دوستان دیگر هم هستند که به خودشان هم گفته‌ام با ترانه‌شان اصلا حال نمی‌کنم. دوست نداشتم این‌همه توضیح بدهم ولی شد دیگر ! 
این ترانه‌ی افشین را هم خیلی دوست دارم و یک زمانی دقیقا حرف دل من بود ولی الان فهمیده‌ام کسی چیزی از من نمی‌خواهد چون اصلا برایش اهمیتی ندارد.

 

(بگو از من چی می‌خوای )

 

بگوازمن چي مي‌خواي؟  دوس داري همين باشم؟

رنگي يا سيا سفيد ؟  شكل ِ اون يا اين باشم؟

 

بگو ازمن چي مي‌خواي ، چي مي‌خواي راس يا دروغ؟

حرف ِِ عاشقانه يا ، سرقت ِ شعر ِ فروغ

 

مثل ِ هرمُرده پرست ، ببارم يا نبارم؟

اسم ِ ممنوع شده رو، بيارم يا نيارم؟

 

بگو ازمن چي مي خواي، بگو چي بايد باشم

بدونم تكليف مو ، خوب باشم يا بد باشم؟

 

زير ِ پاي آدما ، پُل بشم ، دره بشم

گرگ اگه به گله زد ، چوپون يا بره بشم

 

دوس داري به دشمنم، حتي لبخند بزنم؟

اسب اگه شيهه كشيد ، من دهن بند بزنم؟

 

به سر ِكارم برم؟ يا نه اعتصاب كنم

بگو پول ِ خونمو، من با كي حساب كنم

 

بگو ازمن چي مي‌خواي؟ بگو چي بايد باشم؟

بدونم تكليف مو، خوب باشم يا بد باشم

 

بگو از من چي مي‌خواي ، دست ِ چپ يا راستمو؟

دوس داري كه بشنوي ، يا ندوني خواستمو؟

 

بگو ازمن چي مي‌خواي؟ برد و باخت توي قمار؟

پله پله رفتن -ُ ، رسيدن بالاي دار 

 

بگوازمن چي مي خواي؟ هفت تير ِگم شده مو

كي -ُ بايد بزنم ، بگو تو ....... يا خودمو؟                                                                                                          

(افشين مقدم)


دوستی زنگ زده بود و می‌گفت: "نگرانتم. فکر می‌کنم از آنهایی هستی که وقتی پیر شدند تازه می‌فهمند می‌خواستند کجاها را فتح کنند ولی هیچ  نشدند !" گفتم: "نگران نباش، آدمی که زیاد فکر می کند زود می میرد ، من هم پیر نمی شم و می میرم!"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |