تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - آن چشمها

خانه ی آرش افشار هستیم . خیلی شب خوبی است . شاد هستم و پر انرژی . چون دوست دارم اینطوری باشد. دارم به خیلی چیزهایی که امروز با بچه ها در موردش حرف زدیم فکر می کنم . وقتی خانم آرش فوق لیسانس روانشناسی دارد و خیلی چیزها در مورد اشکالاتم در روابطم به من توصیه کرده که راست هم می گوید ترجیح می دهم از این به بعد رعایت کنم . گرچه تضمینی نیست !!

چند روزی درگیر بودم که به این غزل لینک بدهم تا بدانید چقدر این روزها دوستش دارم . مثل همه ی کارهای سید مهدی . ولی در نهایت فهمیدم دوست دارم اینجا بگذارمش ، وقتی اینطور کاری را خیلی دوست داری و خودت را جای شاعرش می گذاری توهم عاشق بودن می زنی :

آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همه‌ی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر می‌کنند
همراه دختری که بغلدستی من است!

آن چشمهای خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شبهات در سرم

هر بار می نویسمشان ، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم

این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشمهای تو

از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هرچه بیشتر!

از بوسه‌ی نداده‌ی تو ، توی خانه‌ام
از چشمهات ، از قفس عاشقانه‌ام

از تو که نیستی و من انگار مرده‌ام
از من که سالهاست به بن بست خورده‌ام

از من : در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشمها شده

از من که در میان عطش گریه می‌کند
شبها کنار بی کسی‌اش گریه می‌کند

شبهای دوست دارمت و روزهای بد
شبهای من که مال تو هستند تا ابد

شبهای چشمهای تو و بی قراری‌ام
شبهای دوست دارمت و دوست داری‌ام!

از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع می‌شود و چشمهای تو

از چشمهای شبزده‌ی در مقابلم
که جیغ می‌زنند ترا در تهِ دلم

آن چشمهای مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤالهای من از عشق بی‌جواب

از آن دو چشم مستِ به آتش کشیده‌ام
از من که خواب بوده‌ام و خواب دیده‌ام

« خواب دو تا ستاره‌ی قرمز » که نیستیم
بیدار می‌شدیم و فقط می‌گریستیم

بیدار / می‌شدیم دو تا استکان پر از...
بیدار / می‌شدیم دو تا چشم دلخور از...

از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار می‌شدیم دقیقا ً چهار « دی »

بیدار می‌شدیم در « آذر » که سوختم
بیدار می‌شدیم و مرا می‌فروختم

به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم « آبان » گرفته بود

چندم؟! سؤال مسخره‌ای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی

چندم؟! که فکر می‌شدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خسته‌ام و خسته‌تر عزیز...

خسته شبیه درصدی از احتمالها
بس کن! نپرس!! خسته‌ام از این سؤالها

مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که می‌گریست در من و باران ادامه داشت

مثل تویی که اینهمه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف می‌زنی

هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!

مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است

یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا

دستان دور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس ، همه ی عمر استرس

دستان دور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم ، مثل دقیقا ً خود شما!

یک جفت چشم ، حاصل یک عمر خستگی
من اینطرف ، نتیجه ی یک دل نبستگی!

من اینطرف ، صدای غم انگیز باد که...
تو آنطرف ، همان زن بی اعتماد که...

که با تنش به پوچی من حرف می‌زند
که حرف می زند ، از زن حرف می‌زند!

که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خوابهای خودت بی‌اجازه است

که فکر می‌کند به من و عمق دردها
زل می‌زند به آلت جنسی مردها!

زل می‌زند به اینهمه تکرار پشت هم
زل می‌زند به غم ، همه‌ی زندگیش غم!

حس می‌کند که آخر این راه بسته است
که خسته است ، مثل خود مرگ خسته است

که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خسته‌تر از درد ِ در سرت...

مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همه‌ی هستی تو است

مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است


سید مهدی موسوی


از دو سه پست قبلی یک چیزهایی حذف شد که اشتباه بود نوشتنش و شاید حرف من نبود . حذفش کردم.


بعد از تحریر : میثم باید دختر می شد. متاسفم که پسر عمه ام الان دارد توی آشپزخانه غذا می پزد و من هم کمکش خواهم کرد .

حامد


افشین مقدم هم اینجاست و من آرش و افشین را بیشتر از بقیه ی دوستانم دوست دارم . حسودی بکنید لطفا!

میثم


غذای امشبمان سوسیس بندری با دستپخت میثم است .متاسفم !

 افشین .


فقط اسم آشپز را داشتم . سر آشپز بودم در واقع !
خودم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |