تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - بازی

مرسی از  حمیدرضا علاقه بند که التماسش کردم و دعوتم کرد و نشان داد از همه ی شما با معرفت تر است !!! البته هانیه هم گفته بود که می خواهد دعوتم بکند ولی فکر می کنم من زودتر از او به روز بکنم ! بازی جذابی ست !

من قبلا از خودم خیلی نوشته ام . برای همین الان پیدا کردن چیزهایی که شما از آن بی خبر باشید کمی سخت است خب ! نه ! حرفم را پس می گیرم . به اندازه ی تمام روزهای زندگیم اتفاق هست که شما از آن بی خبرید . فقط شاید جذاب نباشند !!!

۱ - خیلی کوچک بودم . یادم نمی آید دقیقا چند سالم بود ولی خیلی کودک بودم . یک شب خواب بدی دیدم که یک سوار سفید پوش توی دشتی داشت اسبش را که آن هم سفید بود و زیبا می تازاند و چند سوار که لباس و اسبشان قهوه ای بود و یک سوار که لباس و رنگ اسبش سیاه بود دنبالش می کردند . سوار سفید پوش نزدیک پرتگاهی رسید و نتوانست اسبش را کنترل کند و افتاد ته پرتگاه . همینطوری که دارم می نویسم و به آن فکر می کنم به خودم می گویم این کجایش کابوس بود؟ ولی وقتی توی خواب دوباره این صحنه را می بینم تا سر حد مرگ می ترسم . اولین بار که این خواب را دیدم رختخوابم را خیس کردم . بعد از آن هم تا حدود پنج شش سالگی وقتی روزها زیاد بازی می کردم و بدنم خسته بود این خواب را می دیدم و باز رختخوابم را ... سال ها این کابوس به سراغم می آمد . گرچه شاید دیگر رختخوابی خیس نمی شد ولی از ترس تا صبح نمی توانستم بخوابم . حالا خیلی وقت است دلم برای همین کابوس کودکانه هم تنگ شده است .

۲ - دو خواهر کوچک تر از خودم دارم که همه ی زندگیم هستند . یکی سه سال از من کوچکتر است و آن یکی هم پنجم ابتدایی می خواند. پدر و مادرم را هم خیلی دوست دارم  . پدرم همیشه بزرگترین مخالف و بزرگترین پشتیبانم بوده . یعنی اگر پسر این پدر نمی شدم نمی دانم الان کجا بودم . شش هفت سال داشتم که دست من را می گرفت و توی جمع های خودشان که همه آدم های بزرگ و مهمی بودند می برد . همیشه با بزرگتر از خودم بودم و برای همین همیشه فکر می کنم نوجوانی نکرده ام . از رویش پریده ام . یعنی این فاصله ای که بین من و دوستانم بود نوجوانی ام را قربانی کرد . برای خواهرم هم که بعد ها به خاطر من همیشه مجبور بود خودش را بالا بکشد دلم می سوزد . او هم شاید یک جاهایی را زندگی نکرد . یعنی زود بزرگ شدیم ! در ضمن امکان ندارد دو روز من و پدرم با هم باشیم و روز سوم حرفمان نشود . هر چقدر هم زور بزنیم خودمان را کنترل کنیم بالاخره یک بحث یا یک اختلاف سلیقه ای پیش خواهد آمد که باعث شود چند روز با هم حرف نزنیم . معمولا وقتی پیش خانواده ام می روم با خنده و شادی ست و وقتی قرار هست برگردم با پدرم قهرم !

۳ - بهترین هم بازی هایم بچه ها هستند. مخصوصا دختر بچه ها. معمولا هم همه شان دوستم دارند . عکس همه ی آدم کوچولوهای دوست داشتنی دورو برم را توی موبایل دارم !  

۴ - از کمتر کسی یا چیزی بدم می آید ولی الان این ها را مطمئن هستم که حالم را به هم می زنند : آدم های چاپلوس ، بادمجان و هر غذایی که با آن درست شود ، اسطوره ها ، دخترهای احساساتی ،کتاب های فهیمه رحیمی  و داستانهای عاشقانه و سریالی مجله ها ، انسانهای کثیف و بی ادب و مردهایی که همیشه بوی گندِ سیگار می دهند ، دیکتاتورها ( اعم از زنده یا مرده) ، کله پاچه یا هر چیز اینطوری ( ولی یک بار یک کمی خوردم تا مزه اش را بدانم چون دلم می خواهد با یک نفر یک بار کله پاچه خورم ! اگر چه اگر بخواهد حاضرم هر روز و هر وعده نوش جان کنم !!! ) ، ام آی تی وی و ایران موزیک ، حمیرا و حامد هاکان (این یکی دیگر فاجعه است ! ) ، از فرار بدم می آید و تلاش می کنم هر چیزی را که قرار است تغییر بدهم با آن درگیر شوم و در متن اتفاقاتش باشم . این در مورد کشورم هم کاملا صادق است . ولی هیچ وقت از کسانی که رفته اند دلگیر نیستم . معمولا شرایط برای ما تصمیم می گیرد نه چیزهای که به آن فکر می کنیم . چیزهایی که دوستشان دارم زیادند . فرهد و احمد کایا ، دستپخت مادرم مخصوصا قورمه سبزی ، فوتبال ، کباب بناب ( آن هم توی بازار سنتی اش و یک کبابی که بهترین غذای عمرم را آنجا خورده ام و آرزو دارم یک بار دیگر این اتفاق بیافتد) ، کامپیوتر و اینترنت ، استقلال ، رنگ آبی ، رنگ نارنجی ، یونان ، دوش آب گرم ، عدد ۱۳ و ... در ضمن یک زمانی حقیقتا عاشق و معتاد ِ پفک توپوق بودم ( خورده اید؟)  نصفه شب ساعت ۲- ۳ پیاده یا با ماشین بابا  می رفتم از مغازه ای که مطمئن بودم باز است پفک می خریدم . البته خیلی وقت ها چند تایی زاپاس داشتم. ولی یک دفعه کلا پفک را مثل خیلی از اعتیاد های دیگرم ترک کردم !! برای همین هر لحظه ممکن است اینجا را ببندم !
دو سه چیز هم دغدغه هایم هستند . به ترتیب : تئاتر ، کتاب خواندن ، شعر و ترانه ، موسیقی ، سینما ، یک نفرکه خودش خوب می داند ، همین !

۵ - دوست دارم ارشد ادبیات نمایشی بخوانم و با اینکه چون تک پسر هستم بعید است خانواده ام راضی بشوند ولی اگر شد در فرانسه یا ایتالیا ادامه تحصیل خواهم داد .

۶ - دلم برای تفنگ اسباب بازی ام که توی روزهای بمباران با آن هواپیماها را نشانه می گرفتم و لباس ورزشی قرمز بچگی هایم  که همیشه از رنگش بدم می آمد و تنها عروسکم که یک الاغ است و الان پیشم نیست تنگ شده است. مثل همیشه دلم برای بچگی هایم تنگ شده است . خیلی چیزها هست که می خواهم به آن برسم ولی همیشه از بزرگ شدن می ترسم .

آدم قانون شکنی نیستم ولی همیشه از پنج بدم می آمده،  با آن شکم گنده اش ! البته انگاری حرف هم زیاد داشتم ! بر عکس همیشه هفت را دوست دارم و به نظرم عدد خوبی ست . بیست و هفت را هم دوست دارم !! الان هم گرچه خیلی از بچه ها توی بازی هستند ولی اینها را دعوت می کنم ! روی من را هم که کسی زمین نمی اندازد .البته همه ی دوستانی که دعوت نشده اند و دوست دارند توی بازی باشند هم دعوتند .
آرش افشار ، میثم قاسمی ، هولو (ملیکا شریفی نیا) ، حسن علیشیری ، مژگان ، الٍک

موخره :
۱ - برای آشنایی بیشتر با بازی این  را ببینید . 
۲- دوستانی که یک دفعه همه دعوتم کردید بدانید ناراحتم ( : دی )  و از بس دیر یادتان افتاد که میثمی هم هست یک نموره افسرده شده ام ! هم چنان مرام حمیدرضا را عشق است .
۳ - سیامک پیشدادیان ، فرهاد صفریان ، هدی و نسترن هم فعلا دعوت می شوند !
۴ - پسر داییم هادی هم که بالاخره تصمیم گرفت وبلاگ بنویسد برای اینکه بیشتر توی جمع ما باشد دعوت می شود . شما هم دعوت می شوید که وبلاگش را ببینید و تشویقش کنید تا وبلاگ نویسی را جدی بگیرد !
۵ - رضا صدیق و المیرا آقازاده هم دعوت می شوند !


این را شب مرگ پینوشه نوشتم . ترانه هنوز کامل نیست :

اینجا توی هیچ نقشه ای نیست
نه سانتیاگوس ، نه دمشقه
پینوشه مُرد اما مهم نیست
دیکتاتور ِ زنده رو عشقه !

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |