
ما نسل بی هویتی هستیم . بی خودی جبهه نگیرید . من هم بی هوا حرف نمی زنم .ما نسل بی هویتی هستیم. هیچ چیزمان مال خودمان نیست . نه مثل پدرانمان هویت جمعی داریم . مثل آرمان خواهی یا روحیه ی انقلابی ، و نه به هویت فردی که از ارکان جوامع متمدن و مدرن ُ مدنی ست رسیده ایم . نسل روشنفکر جوانمان دارد زورش را می زند به این هویت برسد ولی هنوز خیلی راه مانده است .
حتی احساساتمان هم بین سنت و مدرنیته گیر کرده است . نه مثل قدیمی ها سخت عاشق می شویم یا اگر عاشق شدیم به خاطرش حاضریم بمیریم یا همه چیز را خراب کنیم ، هر چیزی را که سد راه عشقمان باشد ، حتی برای دلمان هم نمی توانیم سنگ تمام بگذاریم . و نه می توانیم این مدل زندگی که دورو برمان است ، این کنار آمدن ، بی تفاوتی و تلاش برای زندگی مسالمت آمیز و بی جنجال یا دوستی های یکی دوروزه و عشق های ساعتی که دارد به ما تحمیل می شود یا خودمان را به آن تحمیل کرده ایم را باور کنیم و برای همین دلتنگ می شویم ! دلتنگ خودمان . آرمان ، عشق ، و همه ی چیزهایی که یا نیستند یا کمرنگند .
یادداشت قبلی ام در مورد آلبوم اخیر عصار بعد از یک بار گوش دادن بود .حالا کار را چند بار گوش داده ام .واقعا می شود گفت آلبوم خوبی ست ولی یکنواخت . فضای آلبوم هم اصلا فضای امروز ما نیست و برای همین از شکست عصار می ترسم . موزیکش موزیکی ست که جواب را پس داده ولی خب کسی دیگر حال و حوصله ی این چیزها را ندارد . شاید عصارمثل خیلی از قدیمی ها که با یک اشتباه یا با یک آلبوم فید شدند از بازی خارج نشود ولی احتمالش هست که خیلی از پایگاه های مردمی اش را از دست بدهد .از قدیمی ها عصار و اصفهانی هنوز بزرگ مانده اند . اصفهانی که تکلیفش را روشن کرده است . ولی قصه ی عصار هنوز تمام نشده است .
دو ترانه ی آلبوم عصار که از دو دوست و هم ترانه ی خیلی عزیزم هستند به همراه " نهان مکن ِ" مولانا را بیشتر از بقیه ی کارها دوست دارم . قبلا ترانه ها را بارها شنیده بودم ولی شاید چون شبیه این روزهای من است حالا خیلی بیشتر چسبید . اجرای "بن بست" توسط عصار حکایتی دارد . ولی چون گفته اند فعلا صلاح نیست چیزی بگویم حرفی نمی زنم.
می خواهم بگویم که این دو ترانه دقیقا به جای من دارند حرف می زنند . وقتی دم از عقل می زنم و مست می روم . وقتی شانه هایم می لرزند ولی می گویم " تکیه به شانه ام بده " دارند جا من حرف می زنند!
(بن بست)
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راهِ هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلبِ خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبارِ معرکه بنشست می رود
اینجا کسی برایِ خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرورِ تازه به دوران رسیده ای وقتی میانِ طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمتِ قدِ کمان ِ ماست تیری ست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد ِ خود ساده می رسند اما مسیرِ جاده به بن بست می رود
(افشین یداللهی)
( بغض )
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده ای
اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است
به پای ِ صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن
جام به جان ِ من بزن ، جانِ مرا تو نوش کن
تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی
مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی
تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می کنی
به چشم ِ من که می رسی فقط سکوت می کنی
اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم
گناه کن ! به جای ِ تو بر سرِ دار می روم
( افشین مقدم )