اینجا؛ گوشهی دنج این خانه... نه! نمیتوانم ننویسم. فکر که میکنم، باورم نمیشود یکسال و خورده ای گذشت و هر بار شهر کوچکم را بیواژه ترک کردم. تصویر من و این شهر پر بود از دلتنگیهای پای کامپیوتر که میریختند توی یابانو... من توی همین کلمات، کنج همین اتاق جنون گرفتم. همین وبلاگ بود که از «تو هنوزم شبا نمیخوابی» تا «تو نمیخندیدی باد ما را میبرد» هجرتم داد. از همین آینه بود که هربار خودم را دیدم، ترسیدم. باور کنید هنوز هم شکل نوشتههایم نیستم. هنوز هم میترسم از آدمهایی که پشت این واژهها، نقابم را نمیبینند. از خودم میترسم وقتی مینویسم. اما نوشتن را به لال بودن ترجیح میدهم. توی همین تشویشها بود که بازندهی خوشحال شدم... میبینی؟ هنوز هم نوشتههایم پر است از «توی». فرقی نکردهام. همان گهی هستم که بودم. مردد نباش. این خردادیِ نامیزان همانی بود که میگفتی... قول داده بودم ننویسم. قسم خورده بودم. اما باید بهانههایی باشد که تردیدها تبدیل به یقین شوند. باید آنکسی که مطمئن بود مردِ این حرفها نیستی، مطمئنتر شود. همدستت میشوم تا ثابت کنم اینکاره نبودم. باید به نقابم برگردم...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
(عکس لوگو از آتیه نوری عکس من از آرش افشار)
سربالا و سرپایینش مهم نیست. تف کردن را دوست دارم! دوست دارم همهی مزههای بدی که توی دهنم میماند را تف کنم یا تف کنم و بالا بیاورم روی هرچه که حالم را به هم میزند. حالا گاهی یک تف خالی سربالا هم این وسط میتوان آلارم خوبی باشد. مثل عشق که گاهی فقط تف سربالاست، ولی میاندازیاش! --------------------------------------- دنیای کوچک خودم را میخواهم و قرار نیست از این خودخواهی صرف نظر کنم. چیزهایی که دوست دارم را به دست میآورم یا حداقل تلاش میکنم که به دست بیاورم و معمولن طوری زندگی میکنم که عذابآور بودن این دنیا کمتر بشود. گرچه همیشه نگرانم که روزی برسد و ببینم نه به چیزی که میخواستم رسیدهام و نه از زندگی لذت بردهام. جز اینها چیز زیادی نیست که بخواهید یا بخواهم که بدانید. خیلی از همین نوشتهها هم به شما مربوط نیست. آدم بیادبی نیستم ولی خودخواه چرا! حالا فقط میتوانم این امتیاز را برایتان قائل باشم که اجازه بدهم کمی فضولی کنید! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز کتبی، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- اسلحه را دوست دارم، چون اگر دستت باشد و من را بکشی ناکام از دنیا نرفتهام --------------------------------------- «فکر میکنی من دیوونهم؟ ... خب. دیوونهم که باشم تازه واسه اینه که به اندازهی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینهی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش میدم، زیر پیرهنم قایمش میکنم... چون وقتی مُردهها رو بردن، دیگه زندهها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کارهن حق اعتراض دارن.» عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمهی احمد شاملو