تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - با یه زخمِ کهنه، تو شبی بی‌عنوان...

اینجا؛ گوشه‌ی دنج این خانه...
نه! نمی‌توانم ننویسم. فکر که می‌کنم، باورم نمی‌شود یک‌سال و خورده ای گذشت و هر بار شهر کوچکم را بی‌واژه ترک کردم. تصویر من و این شهر پر بود از دلتنگی‌های پای کامپیوتر که می‌ریختند توی یابانو... من توی همین کلمات، کنج همین اتاق جنون گرفتم. همین وبلاگ بود که از «تو هنوزم شبا نمی‌خوابی» تا «تو نمی‌خندیدی باد ما را می‌برد» هجرتم داد. از همین آینه بود که هربار خودم را دیدم، ترسیدم. باور کنید هنوز هم شکل نوشته‌هایم نیستم. هنوز هم می‌ترسم از آدم‌هایی که پشت این واژه‌ها، نقابم را نمی‌بینند. از خودم می‌ترسم وقتی می‌نویسم. اما نوشتن را به لال بودن ترجیح می‌دهم. توی همین تشویش‌ها بود که بازنده‌ی خوشحال شدم... می‌بینی؟ هنوز هم نوشته‌هایم پر است از «توی». فرقی نکرده‌ام. همان گهی هستم که بودم. مردد نباش. این خردادیِ نامیزان همانی بود که می‌گفتی... قول داده بودم ننویسم. قسم خورده بودم. اما باید بهانه‌هایی باشد که تردیدها تبدیل به یقین شوند. باید آن‌کسی که مطمئن بود مردِ این حرف‌ها نیستی، مطمئن‌تر شود. هم‌دستت می‌شوم تا ثابت کنم این‌کاره نبودم. باید به نقابم برگردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی