
میترسم لال شده باشم و خودم ندانم؛ میترسم از ننوشتن. از این روزهای بیواژه می ترسم. باید غمی برای خودم دست و پا کنم. باید وسط سرخوشی و دوری، دلتنگ شوم، غم بریزد توی رگهایم و یادم بیاید که هنوز نوشتن بلدم. اینجا را، دوباره همین روزها به پا میکنم. به یاد مزدک که چندین و چندینبار گفت دوباره وبلاگت را راه بینداز و بنویس، گوش نکردم تا حالا نباشد و نبیند چطور هوس نوشتن افتاده توی خونم، زده به مغز استخوانم. به یاد مزدک، اینجا را دوباره به پا خواهم کرد، تا برگردد و آزادی را جشن بگیریم. تا ببیند هنوز آدمم. هنوز دلتنگم. سنگ نشدهام.