
بهاران برگشت فرانسه. روزبه، دوست قدیمی و هم محلهای کهنه رفت امریکا، برای همیشه. پیمان چمدانهایش را برای همیشه بست و رفت انگلیس. باران دارد میرود آلمان یا سوئد، یادم نیست! یاسین رفت ترکیه و علیرضا هم توی فکر ترکیه است. یغما می خواهد برود مالزی. نازنین از انگلیس زنگ زده بود، لهجهاش هم کمی عوض شده است، حالا گیرم دلش برای آن میز دراز هفتهنامه سینما تنگ شده باشد، نمیداند که فردا پس فردا همهی آن ساختمان را قرار است بکوبند و خاطرات چند نسل را مثل کاغذهای باطله خمیر کنند. رضا! رضا رفت ارمنستان و همهی زخمها، همهي خاطراتمان را هم گذاشت توی ساکش و برد، قیمتاش هم یک خداحافظی تلفنی بود، بهتر! همیشه فراموش کردن را باید از جایی شروع کنی که زودتر اتفاق بیفتد، چرا فراموش نکند؟ این خاک لعنتی کوفتی مگر چه چیزی دارد که فراموشش نکنیم؟
حالا من اینجا نشستهام. نمیدانم سرسختانه دنبال چه چیزی میگردم که دست و پایام بسته است. درست است که بدون من نفسهای خواهرانم تنگ میشود،میدانم که دلتنگیهای مادرم از همهی خوشیها طولانیتر است، درست است که دلم تنگ خواهد شد، تنگ خواهد شد، اما من که بارها خودم را هم مثل آب دهنم قورت دادهام. من که بلدم چطوری دل بکنم. من که میتوانم با دلتنگیهایم معاشقه کنم. چرا ایستادهام؟ شاید اگر فقط آغوش مادرم را میشد به دلتنگیهایم پیوست کنم، الان جای دیگری بودم. نمیدانم! شاید خودم دست به کار شوم و همین روزها چیزی اختراع کنم که بشود عطر آدمها را، برق چشمهایشان را و دستها، دستها را لایاش پیچید و با خود برد. من که جز اینها و جز فکرهایم دلیلی برای زنده بودن ندارم. باید کاری کنم که دلتنگیها قابل حمل شوند...
پینوشت۱: وقتی تمام شوی، از گریه هم فقط هایهایاش برایت خواهد ماند.
پینوشت۲: غافلگیری همیشه بد نیست. گاهی وقتی تلخی و از تلخی میشنوی، میتوانی لبخندی را میهمان باشی. عزیزی ترانهای تقدیمم کرد، و اتفاق افتاد!