تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - خاطره‌بازی

شما حواستان نبود چطوری صدای ساز آن پیرمرد نیلوفر را برد توی خاطراتش. فقط من دیدم که چطور سرش را که وسط دوتا دستش گرفته بود، تکان می‌داد و زمزمه می‌کرد... ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد که پیش‌تر از آن هرگز نشنیده بودمش. اما من، من که خاطره‌بازیم معروف است نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت نه توی گذشته‌ای زندگی کردم و نه آینده‏ای. همین لحظه برایم مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام بوده. همین لحظه که روبه‌روی تو نشسته‌ام (نشسته بودم) و دنبال لبخندی می گردم (می‌گشتم) که به اشتراک بگذاریمش.
نه گذشته‌ای دارم که از آن آزار دیده باشم و بخواهم فراموشش کنم و نه آینده‌ای، رویایی که بخواهم به‌خاطرش الانم را زهرماری طی کنم. قبل‌تر هم گفته بودم چقدر خاطراتم برایم مقدس‌اند، اما توی آن‌ها غرق نمی‌شوم و با رفته و نیامده زندگی نمی‌کنم. هرچند چیزهایی، موقعیت‌هایی، انسان‌هایی، لحظاتی هستند که گاهی با جزئیات کامل به یاد دارم. کافه‌هایی، رستوران‌هایی هستند که دیگر شاید هرگز پایم را با کس دیگری آن‌جا نگذارم. خیابان‌هایی هستند که دوست ندارم با چشم باز از آن‌ها عبور کنم . فیلم‌ها، کتاب‌ها و شعرهایی هستند که نه تنهایی و نه با هیچ کس دیگری شوق مرورشان را ندارم. نه! گفتم. این‌ها از هیچ رنج و اندوهی نیست، از هیچ زخمی نیست. هر خاطره‌ را همان‌طور، بکر و دست نخورده یک گوشه‌ی مغزم، دلم، گذاشته‌ام تا اگر روزی هم سراغش رفتم زنگاری توی آینه‌اش نیفتاده باشد. من هنوز وقتی پشت چراغ تقاطع نیایش- سردار جنگل می‌رسم تنها چیزی که یادم می‌آید آن شاخه گل قرمزی‌ست که تنها شاخه گلی بود که توی زندگی‌ام خریدم و حتا یادم هست که وقتی می‌خواستی سر کوچه‌تان از ماشین پیاده شوی و خداحافظی کنی، ساقه‌ی گل را خم کردی و توی کیفت گذاشتی تا جا بشود. حالا گیرم تو اصلن این‌ها یادت نیست، گیرم که آن شاخه گل را همین که از ماشین پیاده شدی، توی سطل آشغال سر کوچه‌تان انداختی یا قاطی گل‌هایی که توی خانه‌تان داشتید خشکید و گم شد. این‌ها الان زیاد مهم نیست. همین که وقتی هنوز و همیشه پشت چراغ نیایش-سردار جنگل یاد لبخند تو، لبخند آن پسرک و لبخند آن شاخه گل قرمز می‌افتم برایم کافی‌ست...

پی‌نوشت: انگار مدت‌ها بود اينجا توی یک روز، دو بار به روز نشده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |