
«برشی کوتاه از نامهای که هنوز به هیچ مقصدی فرستاده نشده است، اما انگار اسمش نامهی شماره چهار است.»
تردیدهایم هرگز تمام نشدند. کلافگی همیشه قسمتی از زندگیام ماند. اما هیچ وقت نتوانستم دزدی یاد بگیرم. هیچ وقت نتوانستم از روی دست نوشتن را یاد بگیرم. هیچوقت نتوانستم تقلب کردن را بفهمم. نتوانستم خارج از صف نانی بخرم. از صف بیرون ماندم، اما به نوبتی زودتر از خودم قانع نبودم. هرگز هم نتوانستم «آدم بعدی»** باشم. لقمهای که مال من نبود از گلویم پایین نمیرفت. چیزی که سهم من نبود را نمیخواستم. و نتوانستم به این تن بدهم که بازی را میشود رو بازی نکرد. هنوز مومن بودم که «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش». حاضر بودم همهچیز را از دست بدهم اما به خودم دروغ نگویم. و لذت زخمهای همیشه برایم دلپذیرتر و محترمتر از رنج یک لحظه چشم فروبستن و کشتن صداقت ماند. قصهی من اینگونه رقم خورد. یادم نماند که چندشنبه و ساعت چند بود که همهچیزم را بخشیدم، اما یادم مانده بود که دلی که رفته است دیگر برگشتنش دست خودم نیست. من حساب کردن بلد نبودم. انتظار داشتن را یاد نگرفته بودم. اخم کردن بلد نبودم. اگر هم گاهی بغضهایم توی صورت کسی پاشید، دیگر دست خودم نبود. همهاش تقصیر نابازیگریام بود. میدانستم شاید روزی شاعر گمنام اما قابل اعتنایی بشوم که شاید هم بعد از مرگش کشف شود، اما هرگز بازیگر خوبی نخواهم شد. حالا هم که خستهام. زورم تمام شده است. اما حواسم هست که آنچه را بخشیدهای، تمام خودت را، دیگر روزشمار بازپس گرفتنش را خاموش کن. حواسم هست که هی به خودم بگویم پایت را از گلیمات بیرون نگذار. حواسم هست که خاطرات کسی را ندزدم، و دوست داشتن را از کسی. حواسم هست که «آدم بعدی»** نباشم. غم کسی نباشم. باید یک گوشهای بخزم، به انگشتهایم نگاه کنم، اما یادم باشد که شمارش بلد نیستم...
پینوشت۱: *: چقدر این ترانهی یاسمین لِوی را گوش کنم تا فراموش کنم و فراموشم نشود؟
پینوشت۲: **:«به گریه در وسط شعرهایی از سعدی/ به چای خوردن تو پیش آدم بعدی» سید مهدی موسوی
پینوشت۳: لینک آهنگ یاسمین لوی مشکل داشت و خودم آپلودش کردم دوباره. حالا راحت گوش کنید.