تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - نه این... نه اون!

این پنجره‌اي که رد پاهای تو رو يادشه
اين عطری که هنوز روی بالشه
یا همین بغضی که هيچ وقت قرار نيست وا بشه

اون مسيری که تا ابد قدمهامونو ازبره
چشمی که جز از خواب تو نمي‌پره
همین قهوه‌ای که از تنهاييام تلخ‌تره 

نه اين...
نه اون...
نمي‌دونن
چرا دستمو از دستت کشيدم

اون قطره بارونی که باروني‌مو سوراخ کرده
بالشی که تنها رفیق گریه و مرده
پا به پای گریه‏هاش گریه کرده
اون دلي که رفته
که بر نگرده

اين عقربه‌ای که از جاش تکون نمي‌خوره
خوني که يخ زده تو رگام، راه نمی‏ره، نمي‌سُره
اين تيغي که نمي‌بره 

نه اين
نه اون
نمي‌دونن
هيچ‏وقت خاطره‌هامو بهت پس نمي‌دم

(میثم یوسفی)

پی‏نوشت۱: حضرت غامض الشعرا کشف جدیدی‎ست که در موردش خواهم نوشت. پاک روانی‌مان کرده! اما فعلن با این حال کنید تا بعد: انگور‌های سرخ از راه می‌رسند/ ساغرستیز‌ها ساغر نمی‌کنند/ از توبه‌ی الست، از خار ِ تر به دست/ من می‌نویسم و باور نمی‌کنند...
پی‌نوشت۲:
گفته بودم؛ «از پنجره‌تون ماه کاملو ببین. ببین چقدر شبیهته!»
پی‌نوشت۳: ماه میاد تو خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |