تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - دلم نمی خواست اینها را بنویسم ولی ...
 

 

هیچ هدفی بهتر از این در زندگی به من شناخته نیست که کسی را آنچه بزرگ و ناممکن است نابود کند . (نیچه)


حال و روز خوبی ندارم!  خودم هم نمی دانم دقیقا چرا!؟ این هفته ۳ تا امتحان میان‌ترم دارم که خیلی هم فکرم را مشغول کرده اند . تا الان هم هنوز یک کلمه نخوانده ام.


وقتی سر کلاس مکانیک خاک استاد از خاک برداری حرف می زند و من به سرم می زند روی کاغذ این را بنویسم نمی شود انتظار بیشتری داشت :
زنــــ بیل دارد
من را می خرد
خاک برداری ام می کند
سنگ می مانم


این ترانه هم با مقدمه اش نتیجه ی یادداشت های حاشیه ی جزوه است . خواستیم درس بخوانیم که باز هم نشد ( این آخرین باری ست که از سیگار توی ترانه ای می نویسم . احساس می کنم دارد دستمالی می شود . شما هم دیگر ننویسید) :

تقدیم به عکسی که هر بار موبایلم را روشن می کنم به سلامم لبخند می زند . تقدیم به طلسم پیتزاهایی که هیچ وقت دونفر آدم گنده نتوانستند تمامشان کنند . تقدیم به توهم من و کابوس های من وقتی هنوز و همیشه  فکر می کنم دوستت دارم . نوشته بودم هنوز نمی توانی بگویی فقط اینقدر دوستت دارم چون من هنوز همه ی برگ هایم را بازی نکرده ام . مسخره است . مضحک است . اما دیگر نمی توانم . شاید دارم همه چیز را خراب می کنم ولی ... تسلیم می شوم و جلوی تو زانو می زنم . نمی دانم چه کسی بُرد ولی من ...

به تو فکر می کردم -ُ        حواسم به ساعت نبود
به رویای "ما" گرچه این     به غیر از حماقت نبود

نه شکل ِ یه گارفیلد ِ چاق    نه شکلِ کُزت می شدم
به تو فکر می کردم -ُ        شبیه خودت می شدم

شبیه ِ یه یاغی ، یه زن       که شهر -ُ به هم می زنه
شبیه کسی که همه ش        صداش توی گوش ِ منه

شبیه ِ یه ترس ِ مدام           شبیه ِ خودم می شدم
به تو فکر می کردم -ُ         از عشق ِ تو کم می شدم

به تو فکر می کردم -ُ         به کابوس های خودم
تو "پاییز ِ هشتاد و پنج "       پُر از پُک زدن می شدم

پُر از پک زدن می شدم       یه نخ "اولترا" دود ، دود
شبیه ِ یه حلقه ، یه دار        و شعری که شکل ِ تو بود

پُر از درد ، سر درد ، درد     پر از طعم ِ اسب ِ سفید
پُر از چشمهای کسی            که عشقم رو هیچ وقت ندید

پُر از پک زدن می شدم         پر از زن ، زدن ، دود ، دود
به تو فکر می کردم
            حواسم به ساعت نبود !!

 

شب از من رد شد ، با سکوتی دستمالی شده
صبح آمد
با گل ِ سرخی زرد
    زمان را نفهمیده بودم
خیلی وقت است ساعتم خراب شده است.


وقتی نه حس انتخاب دارم و نه حال و هوایم انتخاباتی ست دلیلی ندارد چیزی در این مورد بنویسم . فقط نسبت به این سوال مسخره ی گزارشگر شبکه ی سه که وسط برنامه های ورزشی سرو کله اش پیدا می شود و از طرف مقابلش می پرسد چرا توی انتخابات شرکت می کنید آلرژی پیدا کرده ام . 
فعلا با احمدی نژادتان حال کنید و این شعر فوق العاده ی ناصر خالدیان را هم داشته باشید تا بعد: شب جمعه كه ميشه استان شدن يادت نره!


هنوز تصویر های مبهمی از "عمو حمید" توی ذهنم دارم . وقتی با سیب می آمد و با بوسه می رفت .  تکه های استخوانش را سالها بعد برای خانواده اش آوردند . ولی مادرش هیچ وقت باور نکرد حمید مرده باشد . یا این چند تکه استخوان پسرش باشد که جوان بود ، رعنا بود ، مرد بود . از صمد عمو همی هیچ چیزی یادم نیست . حمید دوست پدرم بود و صمد عموی واقعی ام . من هنوز قصه های پدرم از شب عملیات توی گوشم است . هنوز از صدای هواپیما ها می ترسم. هنوز مثل بچگی هایم با تفنگ اسباب بازی ام رو به آسمان نشانه می روم . ولی نمی دانم چه کسی را بای بزنم . هواپیمای دشمن را ؟ پدرم را که کودکیم بدون او بزرگ شد چون همیشه سایه ای پشت در بود و هنوز زندگی اش از رعشه های بمب خوشه ای می لرزد ؟ عمو صمدم را که برای میثم چند ماهه اش نامه نوشت و میثمش نه ماهه نبود که رفت . حمید جعفری را که هیچ وقت انتظار ۱۲ ، ۱۳  ساله ی تازه عروسش و مادرش را برای اینکه تکه استخوانهایش را بیاورند فراموش نمی کنم. جنگ را؟ سرنوشت را؟ یا آن کسی را که آن بالا نشسته است و فقط قصه می نویسد . قصه می بافد . تا دلش بخواهد بازی مان می دهد . حالم از این زندگی به هم می خورد . حالم از آنهایی که ابلهانه رفتند و تلف شدند به هم می خورد . حالم خوب نیست . می فهمید ؟ حالم خوب نیست !

و حال خدایا ! بگذار گستاخانه در میدان شهادت بتازم . بگذار غرور و تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهم و با خون خود ننگ هزار ساله ی تاریخ را بشویم . قبول شهادت مرا آزاد کرده است . من آزادی خود را به هیچ چیز ، حتی به حیات خود نمی فروشم .

( قسمت های از وصیت نامه ی شهید حمید جعفری )


من -ُ پک می زنی آروم .... حواست ... نیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |