تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - چه کنم؟


از حکم دادن بیزارم. اما می‌توانم تصور کنم کسی که آدم‌های زیادی دور و برش دارد چقدر می‌تواند آدم تنهایی باشد. من که هیچ‌وقت به این اندازه غرق زندگی اجتماعی و جمعی نبودم. آدمی هم نیستم که به چیزی عادت کنم. نه غمگینم، نه حالم بد است و نه هیچ چیز دیگری. فقط خسته‌ام. از حرف زدن هم حتا. به این‌همه تغییر عادت ندارم. من این‌قدر پر حرف نبودم، این‌ اتفاقاتی که می‌افتد شبیه من نیست. نمی‌خواهم به خود قدیمی‌ام برگردم که بگویم اینی که هستم را دوست ندارم. همیشه لحظه‌ای که در آن زندگی می‌کنم مهم‌تریم لحظه‌ی زندگی‌ام است. گفتم که. فقط کمی خسته‌ام.

پی‌نوشت۱: آن‌قدر هم خودخواه هستم و منیت دارم که ساعت‌ها در مورد خودم حرف بزنم یا توی هر جمله‌ام چندتا من یا شناسه‌ی اول شخص مفرد باشد...
پی‌نوشت۲: همیشه هرچیزی که لازم بود را در خودم تغییر دادم، یا به دستش آورم. جز اعتماد به نفسی که هیچ‌وقت نداشتم و هنوز ندارم.
پی‌نوشت۳: دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟/ دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟ / من زنده به عشق توئم ای دوست ولیک/ از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟
(سیف فرغانی)
پی‌نوشت۳:
اگر شما هم دنبال تنهایی هستید برای لذت بیشتر این آهنگ را یشنهاد می‌دهم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |