
پیش میآید که آدمی محافظهکاری کند، اما من یکی همیشه از محافظهکار بودن گریزان بودم. همیشه خودم بودم. به این یکی میتوانم شهادت بدهم. اما هیچ وقت راستِ چشمهای یکی را نگرفتم تا تهش بروم و غرق شوم، غرق شود. همیشه یکهو سرم را انداختم پایین. نمیدانم از ترس بود یا چیز دیگری اما قصههای ناتمام زیادی را ازبرم. اینبار میخواستم و میخواهم تا تهش بروم. دیگر حال و حوصله حال گرفتن از طالع بینها را هم ندارم. باید کوتاه نیایم. آخر دیروز هم شنیدم که توی طالع خردادیها کوتاه نیامدن ویژگی مهمیست!
نگران زندگیام هم نیستم. هنوز ترسهای زیادی دارم که میگذارند زندگی کنم. فقط نمیدانم اگر این ترسها نبودند روزهایمان چگونه میگذشتند؟
پینوشت۱: اگر نفهمیدید این چند خط را برای چه نوشتم زیاد سخت نگیرید. گاهی باید کلمات را ول کنی تا عقده نشوند.
پینوشت۲: اما وقتی که در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره...