تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - سخن را مجال نیست، تنگ است


ای خر، ای خر، ای سگ، ای سگ، ای تندیس! از ظاهر من خبر نتوانی داد. از باطن من چگونه خبر دهی؟
ای خر، ای خر! نه، نه. هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد، در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مُراد در بی‌مُرادی هم‌چنان در پیچیده است. در آن بی‌مُرادی، اومیدِ مراد است و در ان مراد، غصه‌ی رسیدن ِ بی‌مرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که «رسید صحّتِ فردا.» و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که «فردا تب خواهد بودن.
»
آن‌که می‌گویی «اگر دی نخوردمی، امروز این رنج نبودی،» خود را در سرِ آن می‌کنی. مرد آن است که همه را در سرِ خود کند. کمال او آن است و آن‌گه بزرگ شود.

(مقالات شمس/شمس‌الدین محمد تبریزی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی