تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - دم کلمه‌ها گرم!


کم‌فکر،با کمترین تلورانس، روی یک خط خلا، نه تلخ، نه شیرین... گس می‌گذرد این روزهایم. طعمش بد نیست. حداقل درد ندارد! حتا سایه‌ام را هم جمع کرده ام توی بغلم. حواسم هست که مزاحم کسی نباشد. نمی‌خواهم به تنهایی‌های کسی تجاوز کنم، طوری که هرگز نگذاشتم کسی به تنهایی‌هایم تجاوز کند. همیشه حواسم بوده و حالا هم باید حواسم باشد، حواسم باشد تحمیلی نباشم. من همیشه تنهایی‌ام را دوست داشتم و حواسم به تقدسش است. هرچند نفس تنهایی شاید برای خیلی‌ها دلچسب نباشد، اما بدتر از تنهایی این است که سرت را بلند کنی و ببینی یک عمر تحمل می‌شدی یا تحمل می‌کردی. از مرگ بدتر است. حواسم هست که دلم را بریزم روی دایره و دیگر نه انتظاری داشته باشم و نه دست و پایی بزنم یا داد بزنم که این دل من است... حواسم هست!

پی‌نوشت۱: این شب‌هایی را که باز بعد از مدت‌ها به ترانه می‌گذرد، مگر می‌شود دوست نداشت؟ خوش به حالم که نوشتن بلدم تا اشک‌ها و دلتنگي‌هایم را بریزم توی کلمات. و دم آن کسی که کلمه را اختراع کرد گرم. دمش گرم!
پی‌نوشت۲: به دلخوشی‌های کوچک فکر می‌کردم. به همین بهانه‌های کوچک زنده ماندن، که کم هم نیست. مثلن گاهی کادوی تولد کوچکی که شاید هرگز به دستت نرسد بهانه‌ای‌ست که زندگی کنی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |