
دور و برم کم نیستند آدم هایی که ادعای حسابی بودنشان هم می رود . آدم های معروف هم که مشخصا کم نیستند . آدم هایی که مثلا شاید فلانی توی اقوام نزدیکم هنوز پوسترش را به دیوار اتاقش می چسباند و آرزو دارد که یک امضا از او داشته باشد یا یکبار از نزدیک ببیندش . بهتر است برایش همینطوری بماند . لزومی ندارد تفکراتش خراب بشود و من هم هیچوقت در مورد او توضیحی نخواهم داد. الان هم نمی خواهم بیشتر در این مورد حرف بزنم . به اقتضای کارم دور و برم پر از این آدم های مثلا معروف است . مخصوصا توی موسیقی . ولی خب این هم چیز مهمی نیست . می خواهم از این حرف ها نتیجه ی دیگری بگیرم . اینکه من آدم کوچک و کم سن و سال و کم تجربه و ... نسبت به شما هستم نیز مساله ای مشخص است . ولی توی همین کوچکی ام خدا را شکر از اول آدمی اجتماعی بودم . کم آدم ندیدم . حداقل فقط توی سه شهر دانشجو بوده ام . اینها نعمت بزرگی ست. که آدم های بیشتری می بینی و بیشتر این موجود شگفت انگیز و وحشت بار ( به قول نادر بختیاری) را می شناسی . واقعا اینکه آدمی باشی که آدم های زیادی را دیده باشی و دورو برت هم دوست و دشمن زیاد باشند و آدم زیاد باشد نعمتی ست . دوست هم کم ندارم . ولی نه به خاطر اینکه آدم خوبی هستم ( که خیلی هم آدم ... ام ) بلکه به این دلیل که آدم ترسو و محافظه کاری ام خدا را شکر تا جایی که می دانم دشمن کم دارم . یعنی سعی می کنم کسی را از خودم آزرده نکنم که فردا دشمنم بشود . توی هر دعوایی هم اولین کسی که فرار می کند منم . یعنی توی عمرم یک بار هم دعوا نکرده ام و با کسی دست به یقه نشده ام ( واقعا متاسفم !!! ) . همه ی اینها را گفتم تا به این نتیجه برسم که آدم کم ندیده ایم ( چه حسابی چه غیر حسابی ) و دوست هم کم نداریم . گرچه شاید به نسبت ِ ارتباطاتی که دارم تعداد افرادی که واقعا بتوانم بگویم دوستم و رفیقم هستند کم اند و افرادی که به آشنایی یا دوستی با آنها واقعا افتخار بکنم و برایم مهم باشد آنقدر ها زیاد نیستند . این روزها بیشتر به این قضیه فکر می کنم . حتی به اینکه برای هر کسی چقدر به اندازه ی واقعی اش ارزش قائل بوده و درست رفتار کرده ام یا نه ؟ قطعا اشتباهاتم کم نبوده اند ولی هیچ وقت اینکه مثلا برای کسی بیشتر از اندازه اش وقت گذاشته ام زیاد مهم نبوده است . به هر حال ما جتیز الخطاییم ولی باید سعی کنیم این خزاها را کمتر کنیم. سعی می کنم دوستان خوبم را حفظ کنم و از این به بعد بیشتر و بهتر رفتار و انتخاب بکنم . گذشته ها گذشته اند . دوستان خوب هم کم ندارم و حاضر نیستم به راحتی از دست بدهمشان . دوستانی که واقعا با معیارهای انسانی من آدم حسابی اند . خدا شاهد است که اینکه خود طرف چقدر محترم و با ارزش و پُر است و هر لحظه امکان یاد گرفتن رسم زندگی و انسانیت را از او را دارم برایم مهم تر از جایگاه اجتماعی یا پرستیژ یا سود و زیان یا هیچ چیز دیگرش است . به هر حال اینها را گفتم تا به این برسم که یکی از آدم حسابی های من که افتخار آشنایی (چه برسد به دوستی) با او برایم بسیار با ارزش است مجید ضرغامی ست . استاد خودت می دانی که اینها ربطی به حرف های کاری که امروز زدیم ندارد . دو دو تای من معمولا چهار نمی شود . خراب است . خیلی وقت بود می خواستم اینجا از تو یاد کنم و اینکه امروز همدیگر را بعد از مدتها دیدیم بیشتر مشتاقم کرد. توی این چند سال آشنایی شاید هنوز خیلی کم با هم بوده ایم و زود باشد اینطوری نتیجه گیری کنم ولی بعضی وقت ها حتی آدمی مثل من هم ترجیح می دهد به احساسش و درک معنوی اش بیشتر بها بدهد و برای من مهم است که شما ما را قابل بدانی و برایم مثل برادر بزرگ تر نداشته باشی . الان کاملا به احساسم اعتقاد دارم و به درست یا غلط بودنش فکر نمی کنم چون قطعا درست است . همین .
شعر هایی که توی اهورا می خوانم هم همیشه برای من از لذت بخش ترین قسمت های این مجازستان است . این شعر را آنقدر دوست دارم که نتوانستم اینجا نگذارمش . علت این علت من است :
هر دوازده ساعت يك عدد
---------
مادر به خوانش مثنوي اميدوار است
و گل هاي رازقي را
ميان خواب هاي من مي پراكند
و شمع هاي بيشماري را
كنار آينه ام كاشته است.
پدر به عاقبت من مشكوك است
و خيال مي كند علت ِمن
دلهره اي است كه خود را
روي پلك هايم بالا آورده است
و شب زنده داري هم بهانه اي است
تا عاقبت، دنيا
سنگ هاي بزرگش را
كه اسم دو بخشي من به رويشان حك شده
به چرخ درآورد.
و گاهي از زير چشم هايش
به يك دنده بودنم حسادت مي كند.
من،
از كتاب هاي شعر بالا مي روم
و تمام دل خوشي ام اين است
كه واژه هاي دوشيزه را
ميان خطوط خوابانده ام.
خوب كه نگاه كني
به سادگي شعرهايم است:
امروز هوا كمي آفتابي است
من روي يك ميز چوبي
كاغذ هايم را پخش كرده ام
و آدم ها از پشت شيشه عبور مي كنند.
( مجید ضرغامی )
جلسه ی این هفته ی خانه ی ترانه خیلی خوب بود . خیلی . خوشحالم که بعد از مدتها تقریبا همه ی دوستانم انرژی مثبت گرفتند و بعد از جلسه این را می گفتند. خیلی از دوستان قدیمی را هم دوباره دیدیم . همه چیز دست به دست هم دادند تا جلسه ی خوبی باشد . مهمان ها و جمعیت زیادی که حتی روی پله ها هم نشسته بودند و دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی هم با آن تب دانشجویی شان فضای خوبی ایجاد کرده بودند. آخر کار هم اجرای مانی رهنما با پیانوی فوق العاده ای که داریوش تقی پور می زد کلی حال جلسه را بیشتر کرد و کلی یاد استاد بیات را زنده .قسمت هایی از کارهایی بابک بیات ساخته بود و خوانندگان مختلف خوانده بودند یا موسیقی فیلم های مختلفی بودند به صورت پت سر هم اجرا می شد . واقعا دست مریزاد داشت که حدود ۲۰ دقیقه این دو عزیز آنهمه کار را به صورت یک تیک اجرا کردند. لحظه ای که داریوش تقی پور داشت قسمت هایی از " سلطان و شبان " را با پیانو می زد حال جلسه دیدن داشت . چند نفر را خودم دیدم که چطور گریه می کردند . دیشب فیلمی که من و حسن علیشیری با گوشی گرفتیم را نگاه می کردم ، یک جاهایی یا دست من می لرزیده یا حسن . شاید همه ی جمعیت می لرزیدند ! دوباره یاد آقای بیات گرامی و روحش شاد .
و همچنان صالح علا را خیلی دوست دارم . این را خیلی ها هم دیروز می گفتند ! مخصوصا بعد از اینکه با آن زرنگی عجیبش کاری کرد تا همه " یه ماچ داد و دمش گرم" را بخوانند تا نشان بدهد اینهمه حرف و نظریه دادن در مورد ترانه ی فاخر و تعیین تکلیف برای مردم چه نتیجه ای دارد و تعیین کننده چه چیزی ست ! آخرش هم که قرار بود در مورد مساله ای مثل مدرنیسم صحبت کند گفت من می توانم اینجا برای شما مثلا " دریدا" را جراحی کنم . ولی بهترین خدمتم به شما اینست که سکوت می کنم و دیگر چیزی نمی گویم !!!
در ضمن جلسات تخصصی آسیب شناسی ترانه هر باز با محوریت موضوعی خاص و در همین سطحی که برگزار شد ، با حضور منتقدان ، هنرمندان و دانشجویان و با اعلام قبلی در سری های بعدی جریان خواهد داشت .
مرتبط :
پندار - بزرگداشت بابک بیات با ترانه های قدیمی
نیمانیا - پشت سر ، پشت سر، پشت سر جهنمه. روبرو ، روبرو ،قتلگاه آدمه
امروز به کسی فکر می کردم که حقیقتا اگر نخواهم به زور بگویم که هیچ وقت عاشق نشده ام او اولین عشقم بود ! شباهت اسمی خانم دوستی که دیشب و امروز صبح ( !!!) میزبانمان بودند باعث این نوستالژی شد . من یک عالمه خاطره ی خوب از آن روزهای دوست داشتنی دارم . از روزهای دلهره ، هیجان و علاقه . بعضی وقت ها از این دوست داشتن های حساب شده و زندگی بی هیجان می خواهم بالا بیاورم . چه دیوانه بازی هایی می کردیم . بعضی وقتها تعجب می کنم که آن کارها را من کرده ام و نهایتا به خودم می گویم بچه بودم و اینها از هیجانات سنین نوجوانی بود ! اینکه چقدر خلاف جهت آب خانواده و جامعه شنا می کردم . چقدر هم تابلو شده بودم ! فقط این وسط مساله ای هست که شاید تا آخر عمر با من باشد. سوالی که دیر به دیر به سراغم می آید . اینکه آیا من نسبت به احساس کسی مدیون مانده ام؟ من نخواستم حرفی برنم و همه چیز تمام شد ولی آیا حرفی هم نبود که باید می شنیدم؟ اینکه چرا هیچ وقت این اجازه را ندادم !! ولی بهر حال ایم مساله برای من کاملا تمام شده است و حرفی هم اگر زده نشده است قطعا قرار هم نیست هیچ وقت دیگر زده بشود .سالها پیش تمام شد و رفت و فقط یک سوال همیشه بی جواب و یک عالمه خاطره ، هیجان و تجربه ی خوب از آن روزها و آن ارتباط برایم ماند . همین !
یک سوال هم هست .اینهمه رابطه هایی که بعد از آن آمدهیچ کدام آن مدلی نمی شود.من حسابگرشده ام ؟ احساسم کم رنگ تر شده است ؟ هر کسی تا درصدی بالا می آید اما صد در صد نداشته ایم شاید بیشتر از ۸۰-۹۰ نبوده است ولی آن اتفاق اول بیشتراز اینها بود . اگر هم می گویم هیچ وقت عاشق نشده ام چون عشق درصد ندارد. بیشتر از همه ی من است !
شاید که قطره ای چکد از خورشید
فانوس راه پرت شبی گردد
مهتاب خیس روی زمین ماسَد
شعری شکفته روی لبی گردد
شاید که باد، عطر تن او را
از لای در به بستر ِ من ریزد
از روی ِ برگ های گل زنبق
آوازهای گم شده برخیزد
شاید شبی کنار درخت کاج
آوای گام او شکند شب را
ریزد به روی دامن ِ شب بوسه
سایَد چو روی سنگ لبم ، لب را
تف بر من و سکوت من و شعرم
تف بر تو باد و زندگی و شاید
تف بر کسی که چشم به ره مانَد
تف بر کسی که سوی کسی آید
شاید که عشق هدیه ی ابلیس است
اندوه اگر صدای وفا باشد
شادی اگر شکوفه ی نومیدی ست
شاید که مرگ هستی ما باشد
امشب صدای باد نمی آید
شاید که مرگ پیش زمان خفته ست
راز گناهکاری آنان را
شیطان به بندگان خدا گفته ست
نفرین به سربلندی و پستی باد
نفرین به عشق باد و به هستی باد
نفرین به هوشیاری و مستی باد
نفرین به مرگ باد و به هستی باد
( نصرت رحمانی )
دیشب توی همه ی خنده ها من این بودم ، امروز به بچه ها قول دادم که دیگر با ترانه هایم تف مالی شان نکنم ولی قول ندادم که وقتی دلم می خواهد به سکوت خودم و دیگران و به دنیا و زندگی و کوچکی خودم و بعضی آدمها تف نثار کنم (!!) ساکت بمانم . اینبار که نصرت رحمانی به دادم رسید .
دیشب رستاک خوب آمد : سه تا بندری بده صداشم زیاد کن !
از سه شنبه ساعت ۸ صبح تا الان کلا ۲ ساعت خوابیده ام . ولی بیشتر از این دیگر نمی توانم ! حالش را هم ندارم رکورد بزنم. این را هم بگویم و بروم بخوابم: فقط اینکه هنوز سکوت و بلاتکلیفی در مورد یک مساله آزارم می دهد . تمام این پست را نمی خواستم سوژه برای به روز کردن وبلاگ دیگری بدهم ولی فکر کنم دادم ! فعلا همین ! دلم هم برای آنهایی که اینهمه مطلب را می خوانند می سوزد . بیکارید می آیید وبلاگ من ؟!! شاد باشید و درست !