
۱- نسیم هراز به شماره پنجاهمش رسید. در مورد پنجاه شمارهاش و پنجاهی شدنش دوستان زیادی توی این شماره مطلب نوشتهاند. من فقط میخواهم در مورد همین شماره بگویم که به نظرم یکی از بهترین شمارههای نسیم شده است و خود من به شخصه از این نسیم پنجاه لذت میبرم. اولین مصاحبه مطبوعاتی همای (خواننده گروه مستان) و مصاحبه با حامد بهداد از مطالب مربوط به من در این شماره است. مصاحبه با حامد بهداد را به همراه آیدا مصباحی انجام دادیم و هردو معتقدیم از بهترین گفتوگوهای دوران فعالیت مطبوعاتیمان شد. مطالب دیگری مثل مصاحبه با محمدعلی بهمنی، مصاحبه با علیرضا عصار، مسابقه گل کوچک به مناسبت جام جهانی با حضور ورزشکاران و هنرمندان معروف کشور و ... را در شماره 50 نسیم هراز میتوانید ببینید و بخوانید.
۲- برای شماره هفته پیش هفتهنامه چلچلراغ یادداشتی در مورد ترانه تهران سیم آخر (اپیزود دوم فیلم طهران، تهران) سروده اندیشه فولادوند نوشته بودم. خانم فولادوند عزیز آنقدر مهربان و رفیق است که علارغم اینکه کارشان را تقد کرده بودم، همان شبی که مجله را خوانده بود زنگ زد و تشکر کرد و در مورد قسمتهایی از یادداشتم باهم گپ زدیم. خوشحالم که بالاخره دوستی پیدا شد که بین کار حرفهای و دوستی فاصله بگذارد و بزرگوار باشد! برای همین از این به بعد بیشتر طرفدار اندیشه فولادوند شاعر خواهم بود. یادداشتم را در ادامه مطلب میتوانید بخوانید.
پینوشت: در شماره 50 نسیم مزدک هم برای خرداد پرحادثه پروندهای آماده کرده که از دستش ندهید.
یادداشتی کوتاه در مورد شعرها و ترانههای اندیشه فولادوند و ترانهي «تهران؛ سیم آخر»یه نفر رو در و دیوار خون خاطره میپاشه
من اندیشه فولادوند شاعر را بیشتر از اندیشه فولادوند بازیگر میشناسم و اندیشه فولادوند شاعر را بیشتر از اندیشه فولادوند بازیگر دوست دارم. «اینجا نوار شعر مرا سگ نمیخرد، دندان این شغال کسی را نمیدرد، بیخود میان آینهها منفجر شدم، شرط جناغ سینهی ما را که میبرد؟» نسل عاصی ما شاعرانی عاصی مثل خودش میخواهد. عصیانی که هیچوقت نگذارشتند به اکتیویته برسد. نسلی که هیچوقت جدی گرفته نشد که اکتیویتهای هم داشته باشد. نسل ما نسل خفهایست که «منزوی شو توی قلبت...» من اینها را یادم میماند. این قسمتها از شعر اندیشه فولادوند خود من و ماست. اما جز اینها خانم فولادوند شعرهای دیگری هم دارد که من به اینگونه شعرهای شعر شخصی میگویم. شعر شخصی همیشه در ادبیات ما بوده است اما نمیدانم چرا همیشه وقتی خواسته که وارد حیطهی ترانه بشود به دلایل واهی مثل عامپسند نبودن و ... جلویش را گرفتهاند. حال چند صدتا ترانهی شخصی از بزرگان موسیقی دنیا میخواهید مثال بزنم که به قول معروف هیت هم شدهاند و طرفدار هم دارند؟ من شعرهای شخصی اندیشه مثل آن شعرش که ردیف عالیجناب را دارد دوست دارم و منتظرم روزی اینها هم به موسیقی برسند. اما افسوسی که همیشه در مورد ترانهها و شعرهای خانم فولادوند دارم این است که احساس میکنم ایشان هرچه که به ذهنشان میرسد را با کمترین ویرایش مینویسند و همین میشود که بعضی از شعرهایشان آنقدر طولانیست که اصلا احتیاجی به اینهمه زیادهگویی نبوده و یا توی بعضی از کارهایش اشکالات دمدستی مثل مشکل قافیه، مشکل وزن یا ضعف تالیف دیده میشود و فقط افسوس می خوریم که کاش خود شاعر بعد از سرایش آن یکبار دیگر کار را میخواند و این درزها را میگرفت. مثلا در همین ترانهی تهران سیم آخر بند اول ترانه قافیه ندارد که این را به خاطر جملاتی که به نظر میرسد لازم بود برای شروع چنین ترانه ای انتخاب شود بیخیال میشویم. اما در بند بعدی یک سهلانگاری کوچک مثل نوشتن «دفن و کفن» به جای «کفن و دفن» همهی حس من را خراب میکند. هم در زبان عامه کفن و دفن کاربرد دارد نه دفن و کفن و هم از نظر منطقی اول کفن می کنند و بعد به خاک میسپارند! اگر از این مشکلات تالیفی که متاسفانه در چند جای دیگر کار هم اتفاق افتاده بگذریم، برای من سوال است که بالاخره مخاطب این شعر مثبت است یا نه؟ معشوقهای مدنظر است؟ با ایران حرف میزنیم یا تهران؟ همهی اینها میتواند مخاطب شعر باشد و حتی کسانی که اوراق بهادار جای سرنوشتمان دادند هم! خودتان این چند بند را بخوانید و به من هم بگویید که طرف حسابمان بالاخره کیست؟ «اگه عاشق نبودم پا نمی داد این ترانه، بیخیال بد بیاری زنده باد این عاشقانه»، «حالا هی غلط بگیر از دیکتههای نانوشتهم، یا که اوراق بهادار بده جای سرنوشتم» (که در این بیت استفاده از دو حرف اضافهی یا و که پشت سر هم نیز مشکل دستور زبانی دارد) «پاش بیفته باز دوباره روی مغربت میبارم، باز توی منطقهی مین دست و پامو جا میذارم» و ... البته میتوانیم همهی این ها را به پای تکنیک تعویض مخاطب بگذاریم اما آیا این اتفاق توی یک ترانهی شش هفت دقیقهای که یکبرا شنیده میشود و شنونده گیج میشود از این همه تعویض مخاطب هم جواب میدهد یا نه را خودتان بگویید.
همهی این اشکالات را گوشزد کردم که بگویم شعر اندیشه فولادوند حرف ماست، حرف نسل بیخاطرهی ما، اما افسوس می خورم که این حرف با تمرکز و وسواس بیشتری زده نمیشود و این ذهن خلاق و عاصی گاهی خط و ربطش به هم نمیخورد. من دوست دارم همیشه ترانههای اندیشه فولادوند مثل آن بند قبل از رپخوانی در تهران سیم آخر باشد که هم خود اندیشه فولادوند است و هم درست درست. که زخم ماست، زخم نسل بیپناهگاه ما که لای جیغ و آژیر فراموش شد... «...بین این صدتا اتویان یه مسیر منحنی نیست، که کسی پشت سرم هی نده فرمان واسهی ایست... خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا، انگاری که محض خنده گرگه زد به گلهی ما»
میثم یوسفی/ هفتهنامه چلچراغ شماره ۳۸۶/ شنبه ۲۵ اردیبهشت ۸۹