تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - بی‌تو می‌شه زنده بود، زندگی نمی‌شه کرد

کتاب ترانه‌هایش را بر می‌دارم. ورق می‌زنم. نه فقط ترانه‌ها را، که خاطراتم را، عشق‌ را، این روزهایم را و بیست و شش سالگی را. ورق می‌زنم و بغض بیشتری گلویم را می‌فشرد. می‌گویم کاش... و فکرم را  می‌خورم. گاهی از فکر کردن هم گریزانم، چون ته هیچ فکری به جایی که دوست دارم نمی‌رسد. کاش این‌ها همین‌جا خاطره‌سازمان می‌شدند؟ کاش هیچ گاه هیچ کس مجبور به هجرت نمی‌شد؟ کاش این‌گونه با ایشان تا نمی‌شد؟ کاش خودشان می‌ماندند و نمی‌رفتند؟ چه فرقی می‌کرد؟ آن‌هایی که ماندند مگر دق مرگ نشدند؟ هنرمند این سرزمین یا باید مطرب باشد یا دلقک... گرچه این‌ها هم غم کم ندارند. شاید غم بیشتری هم دارد که همیشه بخندانی و خودت هرگز نخندی! می‌گذرم. از همه‌ی ای‌کاش‌ها می‌گذرم و خاطراتم را ورق می‌زنم. گرچه همیشه ترانه‌های شهیار قنبری را بیشتر دوست داشتم، اما این دلیل نمی‌شود که از بزرگی دیگران کاسته شود. این دعواهای مزخرفی که راه افتاده بود را هم هرگز نفهمیدم. هرگز نفهمیدم چرا باید کسی را با کس دیگری مقایسه کنیم تا بگوییم آنکس که دوست داریم بزرگتر است. چرا باید همیشه هرچیزی را به نفع خودمان و خواسته‌هایمان مصادره کنیم و حقیقت را نبینیم چون چیزی که دوست داریم مهم‌تر از حقیقت است. بگذریم. بگذریم....

کتاب را ورق می‌زنم و بغضی از گوشه‌ی چشمم پایین می‌ریزد. کدام شیر پاک خورده‌ای گفته بود مرد که گریه نمی‌کند؟ مرد دلتنگ باشد گریه می‌کند. خوب هم گریه می‌کند. فقط گریه‌هایش را قایم می‌کند تا کسی نبیند. صورتش را برمی‌گرداند و گریه می‌کند. مرد گریه می‌کند، ولی گریه‌اش نه دیدنی‌ست و نه نوشتنی. اما من گوشی را برمی‌دارم و می‌نویسم:

«بی‌تو می‌شه با نسیم، بیعتی همیشه کرد!
می‌شه با پنجره ساخت، توی گل‌دون ریشه کرد
بی‌تو از آینه‌ها، می‌شه تا ستاره رفت
بی‌تو می‌شه زنده بود، زندگی نمی‌شه کرد...»* 

و تکرار می کنم: بی‌تو می‌شه زنده بود، زندگی نمی‌شه کرد... زندگی نمی...

پی‌نوشت: *  قسمتی از ترانه‌ی می‌شه، نمی‌شه‌‌ی ایرج جنتی عطایی / مرا به خانه‌ام ببر/ گزینه‌ی ترانه‌ها به کوشش یغما گلرویی/ انتشارات دارینوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |