
گفتا که کیست بر در؟ گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری؟ گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی؟ گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی؟ گفتم که تا قیامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم، زردی رخ علامت
گفتا کجاست آفت؟ گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟ا گفتم در استــــقــامـت
پینوشت۱: اگر مولانا این روزهای من را داشت و از طرفی هم در سال ۸۹ قرار بود این غزل را بگوید مطمئنم باز جز این نمیگفت. شاید هم با استقامت بیشتری استقامت را ادا میکرد! کاش بود و میدیدید که اینگونه میشد!
پینوشت۲: دوست ندارم دروغ بگویم، گرچه حتمن گاهی از دستم در میرود، اما به دروغ حتی از نوع سیزدهش هم معتقد نیستم. هیچوقت هم سبزه گره نزدم و نخواهم زد. همانطور که از روی آتش نمیپرم، همانطور که آش نذری هم نمیزنم! دلیلش این است که حسی برای اینکارها ندارم. چیزی که میخواهم را سعی میکنم اگر لیاقتش را داشتم به دست بیاورم، نمیخواهم دست قضا وقدر سرنوشتم را رقم بزند! گرچه همیشه به آنچه ما میخواهیم نیست! عدد سیزده را هم که بیشتر از هر عددی دوست دارم، حتی بیشتر از هفت. همین!