
من عزادار خوبی نیستم . هیچ وقت هم نبوده ام. برای همین الان که دارند بابک بیات را به خاک پس می دهند نشسته ام پشت این دستگاه تا باز به زبان صفرو یک با شما حرف بزنم . درد دل ؟! نه بابا! نه دلم درد می کند و نه درد دل کردن مفهوم قابل درکی برایم دارد !! بابک بیات هم که نمُرده است . باور کنید . اصلا هیچ کس هیچ وقت نمی میرد. مشکل از ماست که معمولا بعد از یک اتفاق افراد را دیگر نمی توانیم درک کنیم و این غمناک است . احساس می کنیم نیستند و جای خالی شان آزارمان می دهد. گرچه ناتمام ماندن رفتارها و کارهای کسی که به اصطلاح مرده است هم دردی ست . در واقع درد بزرگ ، مسدود شدن و به دیوار خوردن پروژه ایست که ما به نام زندگی می شناسیمش !! البته قطعا این مساله در مورد کسانی مصداق دارد که زندگی می کنند نه کسانی که زنده یا مرده شان نه چیزی به این دنیا می افزاید نه چیزی از آن کم می کند ! حالا کمی فکر کنید ! می بینید؟ بابک بیات برای این دنیا مهم بود چون زندگی می کرد. برای همین است که اینهمه آدم دارند آخ و وای می کنند. ولی به همه قول می دهم بعد از مدتی " این نیز بگذرد" . این گریه و زاری ها و این مرثیه خوانی ها هم تمام می شوند . بدن بیات هم توی خاک خوراک لذیذی برای کرم ها خواهد بود . گرچه اگر کرم ها هم کمی انسانیت(!) حالیشان بشود خواهند دید که این پوست و استخوانی که با یک بیماری جنگیده و تسلیم شده است دیگر چیزی برای خوردن ندارد . یا اگر کمی معرفت داشته باشند و به مغزشان فشار بیاورند می بینند بعید است از نت های استاد خاطره ای نداشته باشند و آنوقت است که به شما قول می دهم پنجه های بیات سالم و زنده تا ابد هم نمی پوسند . چون مثل روح بیات که همین الان دارد پشت پیانویش " کو آشنای شبهای من کو" را می نوازد ماهیتی فرازمینی دارند . راستی اصلا لازم هست از کرم هایی بگوییم که یک عمر روح و جان استاد را آزردند و خوردند و به چنان روزی انداختندش که خانواده اش ۶۰ میلیون نداشته باشد برای عملش . آخر کسانی که توی موسیقی و این بازیها هستند می دانند ۶۰ میلیون که پولی نیست . ولی .... اَه ! اصلا دیگر چه فرقی می کند؟ مهم اینست که بیات مرده است و حتی این مساله که روحش دورو بر ماست و دارند می نوازد و .. همه کشک است و کرم ها حتی پنجه هایش را هم خواهند خورد و شاید با اشتها تر هم بخورند ! مهم اینست که از این به بعد وقتی " چیزی جز تنهایی با من نیست " را گوش می دهیم کمی بیشتر حالمان گرفته خواهد شد چون جز تنهایی خودمان تنهایی استخوانهای بیات توی گور هم درد دارد و ........
ایرج عزیز ! چرا صدایت اینهمه گرفته بود ؟ می ترسم از اینکه گریه هم کرده باشی . من جز مادر بزرگم توی از دست رفتن هیچ عزیزی گریه نکرده ام. با اینهمه همان موقع هم همه شاکی بودند که چرا اینهمه توی مرگ مادر بزرگم بی تفاوت هستم .ایرج عزیز ! اصلا دیگر چه فرقی می کند ؟ یعنی هنوز مهم است که نمی توانی برای آخرین بار با رفیقت خداحافظی کنی و خیلی دلت برایش تنگ شده است و حتی توی مراسم تشییعش هم نیستی و الان دارند توی خاک می گذارندش و دیگر بابک را نخواهی دید و...... مهم نیست به خدا . تو و بابک که خیلی وقت بود فقط به خاطراتتان دل خوش بودید. به نت های و ترانه ها زل زده بودید و دنبال هم می گشتید ! این مهم بود که بیات هم مُرد و دیگر نیست . حالا همه ی آنهایی که خوب بلدند توی سرشان بکوبند شروع کنند. مثل زنیکه هایی صدای جیغ و دادشان توی مراسم تدفین همیشه توی گوشم هست و قسمتی از خواب های بد منند وقتی دارند از گریه و شیون خودشان را پاره کنند . حالا "کاش" ها و "اما" ها و "شاید" ها ست که صف می شوند . نمی خواهم بدانم که "فلانی " و "فلانی" و "فلانی" که به درو دیوار می زدند تا برای کمک به بیات کنسرت برگزار کنند واقعا به فکر استاد بودند یا این را فرصتی می دیدند برای روی سن رفتن و دوباره خواندن و از یاد نرفتن ، وقتی رسما دیگر خیلی وقت است توی این شهر پر از جیغ و دود آواز خوانی هم قدغن شده است. اصلا کسانی که زندگی شان را از بابک دارند و توی " ...یه" و ... زندگی می کنند و فلان جا و فلان جا هم ویلای هکتاری دارند یا این همه اسم که برای کمک به بیات صف کشیده بودند نفری ۵ میلیون می گذاشتند این پول خیلی زودتر ها جور نمی شد تا پای وزارت بهداشت وسط بیاید و بگوید آقا ما می دهیم !؟ یا نمی خواهم به پروپای آنطرفی ها بپیچم که بامعرفت ها ! مگر با بابک کم خاطره داشتید؟ مگر نمی توانستید نفری سه چهار درصد از سود اینهمه کنسرت را بفرستید برای بابک تا اینطوری نمیرد. کنسرتهایی که تبلیغاتش ما را هم هوایی کرده پای پیاده راه بیافتیم بیاییم شاید هم خودتان دلتان برایمان سوخت و یک بلیط مجانی دادید تا ما خودمان را بالا پایین بندازیم و جر بدهیم و شما هم همچنان عربده بکشید و خوش باشید و باشیم و... هی !! به خدا اینها دیگر مهم نیستند . نمی دانم اصلا برای چه دوست دارم دنبال مقصر بگردم؟ آخ و وای های شما هم دیگر فایده ای ندارد . بابک مُرد ! الان هم کرمها منتظرش هستند . شما توی سرتان بزنید . من هم ترجیح می دهم بروم روی تخت دراز بکشم و سعی کنم استاد را بشنوم . چون دیگر برای همیشه دیدنش غیر ممکن است . دلم هم کمی درد می کند. شاید باز تنگ ...
" با کوچه آواز رفتن نیست . فانوس رفاقت روشن نیست . نترس از هجوم حضورم . چیزی جز تنهایی با من نیست ...
بی تو به کابوس و به رویا مشکوکم . به شعله به پروانه حتی ... "