تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - قصد خرمن من داری؟


زنی که صاعقه‌وار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایه‌های کفن دارد

کی‌ام کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد

دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بی‌شک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد

(حسین منزوی)

پی‌نوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن می‌خواهد و نمی‌شود. زندگی‌ای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. می‌ترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد.  مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگی‌اش را هم رد کرده ‌است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگی‌اش بوده و حواسش نیست که روزی از همه‌چیز آن بالا می‌‌آورده... می‌ترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمی‌فهمم... می‌ترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... می‌ترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشی‌ست... یادمان که نمی‌رود؟
پی‌نوشت۲:
همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید این‌جا کنارم می‌بودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم می‌کنم به محمد که گاهی هم‌آواز منزوی‌خوانی‌هایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنک‌تر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب می‌خورد. و نمی‌دانم هنوز غزل‌های منزوی را ازبر است یا نه؟
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی