تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - مرثیه‏ی برف و آزادی

۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلی‏های دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمی‏شود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادی‏اش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمی‏شود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک می‏گویم و امیدوارم هرکسی در زندگی‏اش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.

۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچ‏کس نارنجی نشد
دکمه‏ها هیچ‏چیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرس‏های قطبی و انواع خرس‏ها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفی‏مان
خواب ماندیم

میثم یوسفی

پی‏نوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پی‏نوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف
نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب می‏بینید:

این بار به خاطر برف خاطره‌فروشی می‌کنم

کم است چیزی که بتوان آسان توی دست‏هایش گم شد، یخ زد و گم شد. برف عمر اندکی‌ست برای این گم شدن، زمان و آنی که سالی یکی دوبار بیشتر رخ نمی‌دهد، آن هم توی این شهر سیاه شلوغ گم که فرصت سفید شدن و گم‌شدن را هم می‌دزدد!
در این بی‌فرصتی یادم می‌آید که همیشه برف که باریده است، جاهایی که کمش هوای قایم شدن را داشته باشد کم بوده است. اما همیشه جایی و زمانی خاطره‌ای هست برای همیشه، برای برف.
من اهل لو دادن و فروختن خاطراتم نیستم، برای هین قول می‌دهم که حق‌التحریری برای این مطلب نگیرم و جنایتی که دارم مرتکب می‌شوم را بزرگ‌تر نکنم؛ حالا که لو می‌دهم دیگر نفروشمش. من اهلش نیستم که پاتوق‌های دنجم را از دست بدهم، اما حالا قرار است از پاتوق‌های برفی‌مان بنویسیم، می‌بینم نمی‌شود قرار گذاشت و نگفت! مرد است و قولش!
نگاه می‌کنم و می‌بینم ویار عجیبی‌ست که این سال‌ها هر بار به جانم می‌ریزد: برف ببارد و خودم را توی سرما با دستانی ها کرده برسانم به میدان انقلاب و آن آش فروشی معروف نرسیده به سینما بهمن. از پله‌هایش پایین بروم، توی صفش بایستم و دوباره دست‌هایم را ها کنم تا برسم به آن آقای چاق اخمو که حتی اگر با زبان اصلی هم هم‌کلامش شوی اخم‌هایش باز نمی‌شود. بگویم: آش رشته و باز اخم کند -اگر بگویی شله قلم‌کار اخمش کمتر است، فکر کنم شله قلم‌کار را بیشتر دوست دارد- و از سبد بغل پله‌ها هم دو تکه بربری تازه یا بیات –فرقی نمی‌کند- بردارم و یک گوشه‌‌ی آن زیرمین دنج دلچسب با آش رشته‌ام خاطره بازی کنم.
یادم می‌آید؛ همین رمضان یکی دو سال پیش بود که خانم روستای ما و هما روستایی که شما می‌شناسید را کاسه به دست توی صف آش فروشی نیکوصفت دیدم. خیلی‌های دیگر را هم به یاد دارم، بیشتر از همه رفقای دانشگاه تهرانی و هنرهای زیبایی‌ام را. این حرف من نیست، آشی که آنجا می‌خوری را هیچ جا دیگر پیدا نمی‌کنی و نصف بیشترش به‌خاطر همین برف است و خاطراتی که می‌شود لای آن‌ها گم شد... توی دست‌هایش با کاسه‌ای آش و دست‌هایی ها نکرده گم شد... یخ زد و گم شد...

میثم یوسفی/ آذر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |