تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - حق با کیه یا کی بهتر دروغ می‌گه؟


محمد قوچانی در قسمتی از خبرنگار. سردبیرش در شماره‌ی 41 ایران‌دخت (شنبه 5 دی 88) در مورد فیلم درباره‌ی الی نوشته است: «... اما به عنوان یک خبرنگار، یک شاهد می توانم شهادت بدهم که بحران سیاسی امروز ایران نه فقط ریشه در دولت که در ملت دارد و نه فقط این دولت است که به دروغ متهم می‌شود که دروغ‌گویی از ملت ما آغاز می‌شود و ملت، همه‌ی ما هستیم از اصلاح‌طلب تا اصول‌گرا...» راست می‌گوید، به خدا راست می‌گوید. پنج سال پیش بعد از انتخابات هشتم ریاست‌جمهوری با همین شعور کم سیاسی‌ام گفتم که اصلاح‌طلبی اصلی باید در اندیشه و فکر ما اتفاق بیفتد و از پایین به بالا برویم و با زور و دولت نمی‌شود اصلاحی بنیادین انجام داد. روال سیاسی ایران به شهادت تاریخ سال‌هاست که دوره باطلی را طی می‌کند، هیچ جریان اصلاح‌طلبی با انقلاب و به هم ریختن سیستم حکومتی به نتیجه نمی‌رسد و این را شاید جوانان دهه‌ی چهل و پنجاه دیر فهمیدند یا در مدت اخیر به این نتیجه رسیده‌اند. وقتی نرخ روزانه‌ی کتاب‌خوانی در این کشور به نیم ساعت هم نمی‌رسد، وقتی مردم رای‌شان و سرنوشت‌شان را به یک کیلو چرخ گوشت می‌فروشند، وقتی خیلی‌ها 6 ماه اخیر و چهار سال قبلش را دیده اند و آخرش می‌گویند به من چه، اصلن با رای من اوضاع چه فرقی می‌کرد... باید واقع‌بین باشیم، در این شرایط چه انتظاری برای تغییر درست و حسابی در جهت بهبود داریم؟ خاطره‌ای از یک مسافرت در هفته‌ی اول بعد از انتخابات برایتان می‌گویم تا منظورم را بهتر بفهمید: چند روز بود که مثل همه‌ی سال‌های اخیر باز هم در مسیر تهران- زنجان- میانه در تردد بودم. اول صبح بود و بعد از چند روز بی‌خوابی برای رسیدن توامان به کار و درس داشتم از میانه به زنجان می‌امدم که بعد از امتحان به تهران بیایم. در صندلی عقب یکی از این سمندهای زرد بین شهری با حال سرخوشی بابت نبودن مسافری در کنار دستم چرت می‌زدم که راننده ماشین را نگه داشت و پیرمردی که انگار اهل یکی از روستاهای بین راهی بود سوار شد. من هم یک لحظه نگاهش کردم و سعی کردم به خوابم ادامه بدهم. چند ثانیه نگذشته بود که بحث سیاسی راننده با او شروع شد تا رسید به جایی که راننده از روستایی که مدافع سرسخت احمدی‌نژاد (احمدی‌نجات آن‌ها) بود پرسید که آخر برای چه همه‌ی روستایی‌هاتان به او رای دادند و این‌قدر دوستش دارید؟ گفت: «او تنها کسی بود که در سی سال انقلاب به روستای ما خدمت کرد. چند هفته از ریاست‌جمهوری‌اش نگذشته بود که برای‌مان راه کشید و خانه‌ی بهداشت احداث کرد. (توجه کنید که این روستایی عزیز فکر نکرده بود که آخر چطور می‌شود چند هفته‌ای چنین کارهایی کرد و در این میان بدبخت دولت های قبلی بودند که پروژه‌هاشان بعد از آن‌ها به بهره‌برداری رسید.) گذشته از این در روستای ما یک نفر در دادگاه محکوم شده بود که 6 میلیون دیه به یک نفر دیگر بدهد و به دستور احمدی‌نژاد حکمش را بخشیدند. بعد از عید هم که سهام عدلت داد و پول نفت هم قرار است بدهد و ...» دلایل این‌ شکلی  پیرمرد ادامه داشتند و من با چشمان بسته فقط گوش می‌کردم تا پیرمرد عزیز حرفی زد که دیگر کلافه شدم: «همین اتوبان به این خوبی که شما داری ازش استفاده می‌کنی را هم احمدی‌نجات کشیده است. قبلی‌ها که از این کارهای بلد نبودند.»  دیدم نمی‌شود چیزی نگفت. رو کردم به پیرمرد بی‌نوا و گفتم: «پدرم! سرورم! چرا این‌قدر دروغ می‌گویید و چیزهای بدیهی که خودتان می‌دانید را هم تحریف می‌کنید؟ شما جای پدربزرگ من هستی و بعید است توی این مسیر تردد نکرده باشی که ندانی پروژه‌ی اتوبان تهران-زنجان در زمان آقای رفسنجانی بهره‌برداری شده است و زنجان به این‌طرفش هم در زمان خاتمی ساخته شده و فقط قسمت‌هایی از آن که تازه به مسیر شما نمی خورد و قسمت‌های نزدیک تبریزش است در دوره‌ی احمدی نژاد در حال انجام است یا ساخته شده. در مورد آن کسی از روستایتان که در دادگاه بخشیده شده هم دروغ می‌گویی چون خودت هم می‌دانی که سیستم قضایی کشور ربطی به دولت ندارد و رییسش هم آقای هاشمی شاهرودی‌ست.» این‌جا بود که گفت راست می‌گویی آن هم روستایی‌مان از شاهرودی نامه گرفته بود که بخشیده شد. مانده بودم چه بگویم که خودش برگشت گفت: «پسرم ما بی‌سوادیم و این چیزها را نمی دانیم. شما دانشجو(!)ها هستید که مطلعید.» دیگر قاطی کردم! گفتم: «پدرم اگر بی‌اطلاعید که حق ندارید به‌خاطر نادانی‌تان با سرنوشت ما بازی کنید، اما می‌دانم که این‌طوری نیست. شما از من بیشتر می‌دانی، فقط دوست داری نادان باشی یا از دروغ خوشت می‌آید و خودت هم دروغ می گویی در حالی که ادعای مسلمانی هم داری.»

این همه‌ی قصه‌ی ماست. قصه‌ی ما که عین آب خوردن دروغ می‌گوییم و نادانی را می‌پرستیم. حتي در دوست داشتنمان هم، حتي در عاشق شدن و نفس كشيدن‌مان هم دروغ مي‌گوييم و دروغ را باور مي‌كنيم و دروغكي دوست داريم و عشق‌هايمان هم دروغ است و ... وای خدا... ما در این روزهای عصبی و پر از دروغ یادمان رفته که همیشه دروغ اول را خودمان می‌گوییم. ما یادمان رفته چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این دعوای همیشه‌ی من با دوستانی بود که می‌گفتند در همه‌جای تاریخ برای رسیدن به رهایی باید سنگ پرتاب کرد و می‌خندیدم و می‌گفتم اگر سر یک نفر که خودش هم رهایی می‌خواهد بشکند، چه کار باید بکنیم؟ برای همین است که من چه‌گوارا را دوست دارم اما گاندی را بیشتر دوست دارم. برای همین است که الان از هرچیزی مهم‌تر کتابی‌ست که باید برای خواهر کوچکم بخرم و بگویم به‌جای پسرتهرونی بیاید باهم درباره الی ببینیم. این روزهای تلخی که داریم تویش نفس می‌کشیم هم به هر نحوی خواهد گذشت، اما آیا ما فردا را هم با دروغ آغاز می‌کنیم؟ من که قول می‌دهم از خودم شروع کنم و به ابتدایی‌ترین پایه‌های هر مکتب فکری، مذهبی و اخلاقی پایبند باشم. شما را نمی‌دانم.

پی‌نوشت1: ایران دخت دو هفته‌ای می‌شود که جای شهروند امروز مرحوم را گرفته و واقعن خواندنی شده است. در شماره‌ی این هفته (در واقع هفته‌ی گذشته) همان شماره‌ای که در بالا اشاره شد، دوتا یادداشت دارم که شاید در روزهای آینده روی وبلاگ نيز بگذارمشان:

مروری بر موسیقی در زندگی و فیلم‌هاي مسعود کیمیایی؛ یه مرد بود، یه مرد...

حاشیه‌نویسی برای آلبوم «خاموش» کویتی‌پور: تفنگ آب‌پاش، سنگر و «ممد نبودی»

پی‌نوشت2: ممنونم که با خدا آشتی‌م دادي. ممنون. نه به خاطر دین و ترس و نه به خاطر خدا و ترس، به خاطر تو و تو هم كه شده بايد بيشتر از اين حواسم باشد که خوب و درست زندگی کنم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |