تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - مستیِ مستی دگر...


این همه مستی ما مستیِ مستی دگرست  
وین همه هستی ما هستیِ هستی دگرست 

تا صبا قلب سر زلف تو در چین بشکست  
هر زمان بر من دل‌خسته شکستی دگرست 

کس چو من مست نیفتاد ز خم‌خانه‌ی عشق  
گر چه در هر طرف از چشم تو مستی دگرست 

تا برآمد ز بناگوش تو خورشید جمال  
هر سر زلف تو خورشید پرستی دگرست 

چون سپر نفکند از غمزه‌ی خوبان خواجو  
زان‌که آن ناوک دلدوز ز شستی دگرست 

پي‏نوشت۱: خانه‌ات آباد خواجو. در اين روزهاي غمگين لبخندكي روي لبانمان آوردي.
پي‏نوشت۲: خبر تازه‌اي ندارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |