
این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پینوشتهای مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم میکنم به هراس و تشویش این روزهایم و همهی آنهایی که ترسیدهام از دستشان بدهم. به...
(گریز)
شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دستهایت میرسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت میگذشت
اینها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمیکنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد
(عبور از تنگه)
حالا تو بگو
تمام این لحظهها
فرصتی برای بوسیدن بودهاند
یا گریختن
تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بیوقفه پرسه میزنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایتبخشتر است.
پینوشت۱: مزدک زنگ زده خانهشان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پینوشت۲: برای ترانهی ایران و خیلی از ترانهسراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانهی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنجشنبهها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچههای قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسهها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندیست.