تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - قصه‏ی یک کهنه کتاب...


من و تو قصه‏ی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی‏جوابیم، مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه‏ی ما تموم می‏شه
آخرش نقطه‏ی پایان کتابیم، مگه نه؟
پشت هم موج بلا می‏شکنه و جلو می‏آد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟
کی می‏گه ما با همیم، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه‏ی  آبیم، مگه نه؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره‏ی رو به سرابیم... مگه نه... مگه نه؟

شعر بیژن سمندر با موسیقی عطا خرم و صدای محمدرضا شجریان

پی‏نوشت: خیلی اتفاقی توی دو روز سه آدم مختلف گفتند که چرا این‏قدر غمگین می‏نویسی؟ نمی‏دانستم. فکر می‏کردم شکل خودم می‏نویسم. دوست داشتم شکل خودم باشد. فکر می‏کنم شکل خود خودم هستم. نه به آن شادی و سرحالی که همیشه می‏بینید و نه آن‏همه غمگین که فکرش را بکنید. با غمی همیشگی، دلپذیر و آرام... مثل همین آهنگ... مثل صدای کهنه‏ی شجریان... همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |