تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - مرگ‌بازی یا آن لحظه‌ی کهنه‌ی نرسیده


۱- مرور می‌کنم. این قسمتی از زندگی‌ام است. گاهی بی‌لحظه، توی خلاء، نمی‌دانم چه اندازه و کی، فقط ول می‌شوم و می‌افتم به جان همه‌ی گذشته‌ها. بعد هم می‌روم جاهایی که حتی وجود نداشتند. «و زندگی حتای مرگ بود». کم‌تر پیش می‌آید سراغ آن‌هایی که مرده‌اند بروم. دلم برایشان تنگ نمی‌شود یا کم پیش می‌آید که دلتنگشان باشم. این غم انگیز است، می‌دانم. اما در زندگی آن‌قدر غم‌انگیز دیده‌ایم که توی آن رفتن‌هایی که گفتم به چرای این نرسم! کودک بودم و مرگ برایم هراس‌ناک بود، اما نزدیک. شاید چون مرگ بسیاری از عزیزان را به چشم دیده بودم، از دست دادن را دوست نداشتم و آزرده‌ام می‌کرد، ولی همیشه احساسش می‌کردم. آماده بودم که از دست بروم. همیشه آماده بودم. توی هر موقعیتی به این هم فکر می‌کردم که شاید حالا آخر کار باشد. وقت بازی‌های کودکانه که سنگی بی‌هدف می‌توانست کار را تمام کند. عبور از خیابانی خلوت که می‌توانست با راننده‌ای برایم هدیه داده باشند و سفری کوتاه که می‌توانست به تکرار که هیچ، به بازگشت هم نرسد. عجیب است، حتی در مرگی عادی هم اتفاقی خاص را منتظر بودم. انگار این درد خاص بودن هیچ‌وقت قرار نیست ول‌مان بکند. خاص بودن مثل این‌که مانند خیلی‌ها توی تصادف با اتومبیل بمیرم، با این تفاوت که از روی پل عابر بیفتم وسط اتوبان و ماشین از رویم رد بشود. مرض بدی‌ست. انگار تا لحظه‌ی مرگ هم قرار نیست رهایم کند.

۲- از مرگ نمی‌ترسم اما هیچ‌گاه هم دوستش نداشته‌ام. نمی‌دانم. قبولش کرده‌ام. به عنوان قسمتی از خودم، مثل دیوانگی‌هایم، شعر گفتن‌هایم، خنده‌هایم و خستگی‌هایم... عادتی از خودم می‌دانمش، با این تفاوت که یک‌بار به سراغم خواهد آمد و امکان تکرارش نیست. از مرگ نمی‌ترسم (حداقل دارم این ادعا را می‌کنم)، ولی از مفت مردن سخت هراسانم. آرزو دارم که وقت مرگم را بدانم، شاید آن‌وقت بتوانم برای یک‌بار هم که شده در زندگی‌ام برنامه‌ریزی کنم. مثلن دوست دارم سرطان خون بگیرم و بمیرم. یا متنفرم از این‌که در سانحه‌ای هوایی توی دریا بیفتم یا پودر شوم. این مفت مردن است. چند روز پیش دوستی تعرف می‌کرد که یکی از اقوامشان وقتی باغچه را آب می‌داده به‌خاطر اینکه سیمی لخت آن دور و بر بوده به برق گرفتگی مرده است. گفتم چقدر بد. اصلن نمی‌توانم تصورش کنم. خیلی مفت است این مدلی مردن.

۳- این خیال‌بافی خیلی از هم‌نسلانم است ولی واقعن دوست دارم تیرباران بشوم یا به دارم بکشند و بمیرم. یا خودم با جنونی آنی وقتی مسیری همیشگی را طی می‌کنم و شاد شادم و حتی دوست دارم تا مدت‌ها زندگی کنم و برایم هیچ غمی توی دنیا نیست، ماشین را بگیرم سمت گارد ریل وسط اتوبان و سه تا پشتک بزند و آتش بگیرد و تمام! درست است، اگر هم قرار باشد توی تصادف جاده‌ای بمیرم این مدلی‌اش را دوست دارم. این خواب یکی از همان‌هایی‌ست که گفتم. یکی از همان‌هایی که بارها وقتی پشت فرمان نشسته‌ام آمده و رفته و باز هم سراغم خواهد آمد. منتظر مرگ نیستم، اما می‌دانم تا وقتی که بتوانم زندگی کنم زنده خواهم بود و عکسی از پیر شدن و فرسوده شدنم را در هیچ‌کجای آن رفتن‌ها به یاد نمی‌آورم.

۴- مرور می‌کنم: مرگ را هرگز ندیده‌ام، اما کنارش بوده‌ام یا از کنارش گذشته‌ام. می‌دانم تا وقوعش هم به فهمش نخواهم رسید. این فهم همانی‌ست که یک‌بار سراغ آدمی می‌آید، همان موقع که دیگر فرصت بازگفتنش نیست. «و زکريا درفاصله اغوا مي‌ديد، در سهرورد وقتي که گفت: نزديک‌ترين فاصله‌ي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان مي‌کنيم . و شهاب گفته بود: زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم .  - و مرگ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم، و همين است که در فهم ِ آن عاجز مانده‌ايم!»

۵- «برای چشم‌های من، آن‌همه ناخن زیاد بود» و «مرگ همان خدا باید باشد»

پی‌نوشت۱: رفیق دعوتم کرده بود به مرگ‌بازی و خودش می‌داند که چرا دیر اجابت کردم. آن‌چنان خوش نبودم و این ناخوشی زیادی دارد  مداوم می‌شود. به این مدلی‌اش عادت ندارم. باید اتفاقی بیفتد. حالا هم این اطاعت را تقدیم می‌کنم به سرخوشی چند شب پیش‌مان.
پی‌نوشت۲: دعوت‌تان می‌کنم. همه را. همه‌ی آن‌هایی که این بغل پیوند شده‌اند و همه‌ی عزیزانی را که لطف‌ و مهرشان همیشه با من بوده و می‌خوانندم. دعوت‌تان می‌کنم به مرگ‌بازی و به رسم
آرش هرکسی که نوشت را همین‌جا لینک می‌دهم.
پی‌نوشت۳: شعرهای داخل گیومه همه از هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی بودند. این کتاب را عجیب دوست دارم، همیشه برایم آهنگی‌ست برای کنار آمدن با مرگ و حس کردنش، برای این که هستی‌اش را بدانم.
پی‌نوشت۴: مرور می‌کنم. یادم می‌آید که برای مرگ بارها نوشته‌ام و سروده‌ام. ولی
این یکی را همیشه بیشتر دوست داشته‌ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |