
شاید این ترانه را قبلا اینجا خوانده بودید؛ البته با کمترین ویرایش. حالا که یک بندش حذف شده و چند تغییر کوچک هم کرده است، دوست دارم توی وبلاگ خودم دوباره خوانی اش بکنیم. معمولا هرکسی بعضی ازترانه هایش را خیلی بیشتر دوست دارد، این از همان ترانه هاست.
(امشب تا صبح حتما یخ می زنیم)
تو هنوزم شبا نمی خوابی؟ تو هنوزم کتاب می خونی؟
تو که هیچ وقت بهم نگفته بودی توی کابوس هام نمی مونی !
نمی دونی که "پاز" تو رویاش با تو تنهاییش -ُ ورق می زد
وقتی که "کافکا" داشت "مسخ" می شد با خیالت یه پِیک عرق می زد
داغ ِ وُدکا روی لبامه هنوز دود می شم یه روز با سیگار
با خیالِ تو رو بغل کردن قاب می شم یه روز رو دیوار
یادمه "لورکا" زیرِ تیر بارون داشت اسمت رو زیر لب می گفت
"هیوز" از تو ترانه می خوند -ُ "مارکز" اسمت رو توی تب می گفت
"کامو" "بیگانه" نیست با چشمات "نرودا" از تو شعر می خونه
با تو زخم "هدایتم" خوبه " سارتر" طعم نگات -ُ می دونه
توی تنهاییِ کتابخونه دنبالِ چشمای ِ تو می گردم
رویِ قطبی ترین مدارِ زمین مثِ رُژ رو لبات یخ کردم
من هنوزم شبا نمی خوابم من هنوزم کتاب می بلعم
من هنوزم برای دیدنِ تو بالش –ُ رختخواب می بلعم !
(میثم یوسفی)
صادق هدایت گفته بود: «در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را می خورد ...» زخمِ...
بعضی وقتها حرفی یا حسی داری که مجبوری پیش خودت نگه داری تا نظم آفرینش به هم نخورد .تا همین روابط موجود هم به هم نریزد. کنار گود می نشینی و اتفاقات دور و برت را می بینی و حرفت را شاید تا ابد توی دل خودت نگه می داری . نمی دانم الان چه باید بگویم . همین چند خط کافی ست.