تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - حافظ‌ خواني در اين روزها

 

۱-

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جرم‌اش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
آن که چون غنچه دل‌اش را ز حقیقت بنهفت
ورقِ خاطر از اين نكته مُحشا مي‏كرد
...

۲-

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غیب‌اش دوا کنند
آری درون پرده بسی فتنه می‌دود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند؟
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب‌دلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسف‌ام
ترسم برادران غیورش قبا کنند
...

۳-

زین آتش نهفته که در سینه‌ی من است
خورشید شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت
حافظ چو آب ِ لطف ز نظم تو می‌چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
...

۴-

پِی پاره‌ای نمی کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمی‌رسد
تا صد هزار خار نمی‌روید از زمین
از گلبنی گلی به گلستان نمی‌رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند
جز آهِ اهل فضل به کیوان نمی‌رسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمی‌رسد

 

۵-

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

۶-

عشقت رسد به ...
                         فریاد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |