تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - مردم به تو مي‌خندند


اين روزها قلم به دستم نمی‌آید، اما هنوز لابه‌لای کاغذهایم چیزهایی پیدا می‌شوند که هم حال این روزها باشند. این ترانه را با همراهي رضا دوسال‌ پیش زیر پل سیدخندان کنار سکوت هیجدهمی شهریوری و بی‌تیر نوشتیم و حالا انگار همه با فریادهایشان بلند بلند می خندند. تیر و مرداد و شهريورش هم فرقی ندارد. سید خندان و ونک، شوش و راه‌آهنش هم پیشکش اخم کوتوله‌ها...

صدای جیغ و بوق و رد پای چند عابر مُرد
همون شب بود، همون شب که یکی اسم تو رو آوُرد
همه‌چی دست ما بود و یهو تو قحطی آدم
یکی اومد خدامون شد، به‌جاش آزادی‌مونو بُرد

با زور عدالت رو، می‌ریزی توی لیوان
مردم به تو می‌خندن، زیر پل سید خندان

یه جورایی هوا خوش نیست، یه جورایی دلم تنگه
دارم فکر می‌کنم لابد یه جای قصه می‌لنگه
به‌روزی سگ فقط سگ بود، حوا عشق ِ آدم بود
حالا حوا سگه، آدم داره با آینه می جنگه

شب روزه، درست مثل آزاديِ زندان‌بان
مردم به تو می‌خندن، زیر پل سید خندان
 

پي‌نوشت۱: زندان‌بانان نيز خود زنداني‌اند. تنها كليد را دارند و نمي‌گريزند. (واهه آرمن)
پي‌نوشت۲: چنین حالی ست.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |