
آوار میشن رو سرم دردای بیدرمون
من مست میرقصم میون بهت این زندون
کابوس میگم..
آه..
هذیون خواب میبینم
آتیش تو چشمامه، زمستون خواب میبینم
این شهر وحشی گریهی مرد و نمیفهمه
زخماشو میبینه ولی دردو نمیفهمه
(حسین غیاثی)
دیشب و پریشبام که با خبرهای بد از حال و روز احمد زیدآبادی و عکسهای افطاری کنار دیوار اوین و عکس بچههای علی تاجرنیا خراب شد. امشب هم نامهی فاطمه قدیانی را به فاطمه شمس -همسر محمدرضا جلاييپور- ميخواندم و از آنجا هم رسيدم به غزلي از خانم شمس براي رضايش و بعد هم نامهاش به رييس قوه قضاييه... مني كه سخت گريه ميكنم هم... واي خدا.. واي خدايا... اين چه بازيايست؟ همین محمدرضا جلاييپور، دوتا از عموهایش شهيد شده اند، برندهي مدال طلاي المپياد ادبي، رتبه يك كنكور، قاري برتر قرآن... خدايا! اين قاسطين از كجا پيدايشان شد و صاحب همهي هست و نيست اين ملت شدند؟ آیین اينها چيست؟ با چه زباني بايد با اينها سخن بگوييم؟ علي از دست آنهايي كه قرآن به سرنيزه كرده بوند و بدتر از ايشان آنهايي كه اين صحنهي سياه را باور كردند چه
كشيد؟ ما که حتی علی هم نیستیم. كجا چاهي پيدا كنيم تا ضجه نه، فريادهايمان را بشنود... خدايا! مگر یک عمر در کتابهای دینیمان نخواندیم که دنیا دار مکافات است و هرکس ظلمی روا دارد یا ظلمی ببیند، بدون دادخواهی از دنیا نخواهد رفت؟ مگر آن آیهی معروف قرآن نیست که حتی روزگاری بالای خیلی از نامههای اداری این مملکت نوشته میشد که خداوند از حق خودش میگذرد، اما از حقالناس نه... نمیدانم حتی اگر خونها و بندها هم تمام شود، آهها و گریههای اینهمه کودک و مادر و دلشورههای این فاطمهها و اینهمه نفرت و نفرت و نفرت را کجا دلشان خواهند گذاشت این ظالمان. خدایا... صبر ما کم نیست، اما باور کن این زخمها خیلی عمیقند، خیلی... حتی بیشتر از فریادهای فروخوردهی ما...
یکی نبود و یکی بود و دختری که سه سال
سکوت کرد و غزل خواند با صدای رضا
هجوم شايعه ها عشق را دروغي خواند:
چه عاشقانهی تلخیست ادعای رضا!
یکی نبود و یکی بود و دختری که فقط
سپرده بود دلش را به کیمیای رضا
تمام قصه همین بود و سردی دی ماه
و استکان پر از چای و حرفهای رضا
میان آبی کم رنگ بوم نقاشی
کشید فاطمه شکل سوال جای رضا
...
پينوشت: بنويس! آنها نوشتن نميدانند.