تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - باتوم و دیگر اشیاء خودشان دوست دارند ما را لمس کنند


«اشیا نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان می‌گیرد، سر جایشان می‌گذارد‌، میانشان زندگی می‌کند: آن‌ها مفیدند، همین و بس. ولی آن‌ها مرا لمس می‌کنند و این تحمل نکردنی است. می‌ترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده‌اند.»  

بی‌سبب داشتم آرشیو وبلاگم را بالا و پایین می‌کردم که به این رسیدم؛ قسمتی از «تهوع» ژان پل سارتر. بعد هم دست کردم از توی قفسه کتابش را برداشتم و الان هم مقابل‌ام است و هر لحظه امکان دارد لمس‌ام کند. من هم با اشیاء چنین مشکلی دارم، همیشه از بچگی احساس می‌کردم که خودکارم، کیفم و خیلی چیزهای دیگر دائمن دوست دارند لمس‌ام کنند و این کار را هم می‌کنند. حالا هم یاد اشیایی افتاده‌ام که توی چند ماه اخیر دائمن لمس‌ام می‌کردند. باتوم، گلوله‌ی اشک‌آور، چماق و ... یاد آن دخترکی افتادم که یک باتوم نازنین صورتش را لمس کرد و نصف قیافه‌اش را با خود برد. یاد آن پیرزن مادر شهیدی افتادم که در تقاطع یادگار امام- آزادی توی حاشیه‌ی کناری خیابان افتاده بود و باتوم‌ها پشت سر هم لمسش می‌کردند. یاد گلوله‌ای افتادم که گلوی ندا را لمس کرد و لابد همه‌ی شما و قسمت زیادی از دنیا از آن باخبرند. امروز که عکس‌های رضا، همان جوانکی که شیخ در نامه‌اش به او اشاره کرده بود را دیدم فهمیدم بعضی از اشیاء مثل گلوله‌ی ساچمه‌ای جاهای خاصی مثل داخل جمجمه را دوست دارند و به صورت قبیله‌ای آن را لمس می‌کنند. نمی‌دانم چرا این وسط حالم بد شده بود و بغض کرده بودم... حالا دارم به این نتیجه می‌رسم که خیلی از ایرانی‌ها توهماتی روکانتنی دارند و اگر سارتر زنده بود و این‌جا بود چقدر سوژه داشت که در موردشان بنویسد. اشیاء بدون دخالت انسان‌ها دیگر انسان‌ها را لمس می‌کنند. مگر یادتان نیست که سردار گفته بود از طرف ایشان در درگیری‌های اخیر هیچ گلوله‌ای شلیک نشده بود و آن یکی سردار هم یادآوری کرده بود که نیروهای کنترل آشوب هیچ سلاح و شیئی با خودشان حمل نمی‌کردند و اشیاء به‌صورت خودسر در حال لمس شهروندان عزیز بوده‌اند. آن‌قدر حرف‌هایش را باور نکردید که مجبور شد رنج‌نامه‌ای هم در این مورد بنویسد، اما اگر به هرکدام شما یک تهوع سارتر را هدیه می‌کرد باور می‌کردید که اشیاء می‌توانند لمس کنند، حتی خودسر. اشیاء لمس کردن را دوست دارند و برایشان فرقی نمی‌کند چه کسی یا کجا را لمس ‌کنند. آن‌ها من را، روکانتین را، ژان پل سارتر را، ندا را، رضا را، یادگار امام را، شیخ را و حتی آزادی را لمس می‌کنند و از این کار لذت می‌برند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی