تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - برای اعترافات یک ترانه


خانم علی‌دوستی عزیز!
حالا چقدر برای خودم و سرزمینم غمگین‌ترم. ما چقدر اندک و کوچکیم که حتی حریم و خانه‌ای کوچک را هم برای یکدیگر محترم نمی‌شماریم. چقدر باید عقده داشته باشیم و چرا؟ نمی‌دانم. چقدر باید کوچک و کوته باشیم و چرا؟ این سنگ بزرگ نادانی را تا کی باید به دوش بکشیم؟ سوالی بزرگ همیشه با من بوده و خواهد بود که چرا ادعای فرهنگ و تمدنمان فقط در کتاب‌های تاریخ است؟ چرا کوچک‌ترین نشانی از آن‌چه همیشه به آن بالیده‌ایم در زندگی‌مان، در امروزمان نیست؟ اتفاقات چند ماه اخیر هم همین را می‌گفت. از هرچیزی مهم‌تر این است که فرهنگمان آن‌قدر درست بشود که به هم احترام بگذاریم، به حقوق هم، و به کوتوله‌ها بخندیم نه اینکه محبوبمان شوند... آن‌وقت دیگر دروغگوها تا آن بالا بالاها هم نخواهد رسید. آن‌وقت دیگر سرنوشت‌مان در دست بیماران همیشه عقده‌ای اسیر نمی‌ماند. آه!...
و خیلی غم‌های دیگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی