تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - با لباس فرم خوني ...

(اعدامی)

 فصل روئيدن چاقو، وسط حوض طلاپوش
 فصل قربون كردنِ ماه، بعدِ وا كردن آغوش

 فصل پوست كندن خوابا، توي پوست كلفتي شب
 واسه دل بردنِ از ما، اَبرو ورداشتن عقرب   

 عكس چشماتو كشيدن، رو زمين، نه روي اَبرا
 سرو چشمام توي بشقاب، واسه‌ي حضرتِ آقا

 رژه رفتن من و تو، با لباس فرم خوني
 حكم اعدامي رو  داشتن، وقتي اصلن نمي‌دوني  

زندگي سهم كي بود پس؟! همه باختن پس كي برده؟!
ورقا دست كي بُر خورد؟! كه خدا هم نارو خورده

توي عريوني مي‌سوزم، از ندونستن و مردن
وقتي داغون تو بودم، چشاتو كجا مي بردن؟!

تو چشات عكس كي افتاد؟! چشاتو چرا مي بندي؟!
ته گرفتم توي گریه، وقتي گفتن كه نخندي

باز لبات قرمزن امّا، قرمزيش از رژ لب نيست
اين لبا خوني‌اَن، حتي بوسه‌هات فاتح شب نيست

نفساتو می‌شمردم، نفسامو می‌شمردی
تو رو بوسیدمت آروم، منو بوسیدی و مردی

خون ِ تو می‌چسبه رو خاک، بی‌تو این‌جا جای من نیست
وطنم تو بودی و تو، بی‌تو این وطن وطن نیست

تو همیشه هستی اما، شب همیشه نمی‌مونه
ته ِ تاریکی سفیده، کسی اینو نمی دونه

میثم یوسفی - زمستان ۸۰

پی‌نوشت: تقدیمی ندارد. می توانست برای ندا باشد، برای سهراب باشد، برای آن کودک ۱۶ ساله‏ی شیرازی باشد، یا حتی برای بچه‏های عراقی و فلسطینی، خودتان می‏دانید که... تقدیمی ندارد. خون چسبیده به خاک را که تقدیم نمی‏کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |