
نمینوشتم و نمیخواستم بنویسم چون غمگین بودم و حالم بد بود. خیلی بد. از دیدن خون و خون و خون. مینویسم و هستم چون مطمئنم روزهی سکوت چیزیست که میخواهند و من دقیقن آنچه میخواهند را نمیخواهم. مینویسم و هستم، بیخستگی، با امید...
خبرهای خوبی میآید. آزادی دوستان و عزیزان را قاصدکهای خوش خبر آوردند و و همدلی و همپیمانی شبانهی اللهاکبرها را مهتاب شبشکن. این یعنی مدنیتی در این کشور در حال شکل گیریست که سرانجامی خوش را به همراه خواهد داشت. تنها شرطش صبر است و صبر و اراده و امید برای تغییر.
شاید سبزینهها حبس شوند، خونین شوند یا از گاز اشکآور سرفهشان بگیرد... اما نمیخشکند و تا ابد مرگ را حاشا خواهند کرد. هنوز تاریخ این سرزمین صفحات زیادی برای عاشقانه نوشتن دارد.