تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - همه گم شده‌ايم مادر!

دي‌روز روز مادر بود. شب تازه يادم افتاد كه به عزيزترينم تبريك بگويم. اين‌روزها توي خودمان، آرزوهاي سوخته‌مان و اين همه دروغ و بازي گم شده‌ايم. مادرم -همه‌ي مادرها- به‌جاي اين‌كه از بي‌وفايي ما گله داشته باشند نگران ما و فرداي ما هستند. نگران اين روزهاي‌مان كه غمگينيم و غمگينند. كاش خدايي كه آن‌ها را بيشتر دوست دارد، روزنه‌اي بگشايد تا اين مسير گنگ به بي‌مردمي نرسيده است. دوستي مي‌گفت كاش خدا هم كم‌صبرتر مي‌شد، مثل مادران‌مان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی