تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - از سر بنویس ... کابوس

هیچ وقت نفهمیدم چطور این جوری می خنده ، ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه ! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدر قشنگیای زندگی رُ بدونن و خوب بخندن !
گریه کردن آسونه وُ خندیدن سخت .

(نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه ی یغما گلرویی)


هفته ی پیش با دوستان بحث چگونه نوشتن بود. یکی از بچه ها می گفت تا سوژه ای برای من اتفاق نیفتد نمی توانم بنویسم و برای همین است اینهمه عاشق می شوم ( !!!! ) دوستی می گفت همه چیز برای من طرح و فرم است و برای بهتر نوشتن می نویسم . دوستانی هم بین این دو بودند. اینها بحث هایی ست که همیشه در مورد شعر بوده است. عده ای شعر را یک رویداد آسمانی می دانند و معتقدند بدون کمک غیب نمی شود نوشت ، عده ای همه چیز را فرم می دانند ، یک طرح را می گیرند و عروض را می گذارند جلویشان و می نویسند ، عده ای می گویند تا تجربه نکرده باشیم نمی شود بنویسیم. هیچ وقت هم به نتیجه ی مشخصی در این مورد نمی رسیم. برای خود من خود نوشتن مهم است ، یعنی می نویسم تا بنویسم. خیلی وقت ها نیازی به غیب نیست. طرح را می ریزم ، تصمیم می گیرم ، استارت می زنم و می نویسم ، مواقعی هم در شرایطی عجیب اتفاقی لحظه ای به ذهنم می آید که شاید بشود گفت مواهب غیبی ست ! بعضی وقت ها برایم فرم و فقط فرم مهم است ، بعضی وقتها سوژه ای را می گیرم و ادامه می دهم ، بعضی وقتها شروع به نوشتن می کنم و خودش راه خودش را می رود تا تمام بشود و خیلی وقت ها هم اتفاقات و افراد دور و برم انرژی و انگیزه و سوژه و طرح لازم برای نوشتن را به طور مستقیم یا غیر مستقیم می دهند و من سر قضیه را می گیرم و طوری که خودم می خواهم تا تهش می روم ! ولی مساله ی جالب اینجاست ، خیلی وقت ها دقت کرده ام و برایم مسجل شده است که وقتی اتفاقی می افتد و استارت کارم را می زند و در نهایت من بدون احساساتی شدن به خاطر آن اتفاق سعی می کنم کار محکمی هم از تویش در بیاورم، نتایج خیلی بهتری گرفته می شود و استقبال هم از این کارها بیشتر است. چیزی بین فرم و احساس و ... می شود. مثلا در کارهای اخیر خود من کار " بی هوا تو هوای تو مُردم" را به لحاظ فرمی و حرکت هایی که توی آن اتفاق افتاده است بیشتر دوست دارم اما خیلی از دوستان " تو دیر می کنی ، سیگار می کشم " را که دقیقا لحظات آن به یمن دیر کردن عزیزی اتفاق افتاده بود بیشتر می پسندند. ولی مواقعی هم بوده است که احساساتی شده ام و از ماتِ اتفاق بیرونی مانده ام و کار خیلی بد از آب در آمده است. بعضی وقت ها وقتی آدم به چنین مواردی فکر می کند نتایج خوبی می گیرد.

(دلیل اینکه در این نوشته تماما در مورد کارهای خودم صحبت شد قوی بودن یا خوب بودن کارها نیست ، که به قطع هنوز جا برای بهتر نوشتن بسیار زیاد است. فقط به خاطر آگاهی ای که در مورد اتفاق افتادن کارهای خودم داشتم(!!) و در مورد دیگران بی اطلاع بودم اینگونه نوشته شد ! )


تقریبا می شود گفت یک کار کلاسیک که به هشت ، نه ماه قبل بر می گردد و به خاطر بیت آخرش نیمه تمام مانده بود و تازه کامل شده است(و البته هنوز جا برای کار دارد) تقدیم به شما :

مردمان در چشمِ سالِ مرگ بوس
بی خیالِ بعد ، هم بستر شدند
بر تنِ دیوارِ کوتاهِ غزل
واژه ها را نم زدند -ُ تر شدند

یک نفر حلق ِ مرا هی زور زد
تا نفس تنبیه ِ اقرارم شود
زیرِ صندل های مسمومم ، سری
شکلِ جایِ پایِ افکارم شود

آنقدر منگم جنابِ عشقِ من !
که حضورِ روزِ نو یادم نبود
پاسبان از آسمان افتاده بود؟
یا که باران شکلِ فریادم نبود؟

وقتی از فکرِ طلوعِ روزنی
سهمِ ذهنِ عاصیِ ما دار شد
رویِ آن دیوارِ کوتاهِ غزل
لکه هایِ خونی ام بُردار شد

هیچ کس یک لحظه ، حتی یک نفس
با سری موهوم هم بستر نشد
شاید آن روزی که من می آمدم
لحظه ای آغوشِ مادر تر نشد

مادرِ من بی هوا زاییده بود
دستِ او کوتاه بود از سرنوشت
آسمان لرزید و شب باران گرفت
یک نفر کابوس را از سر نوشت

( میثم یوسفی )


به آدم کوچولوهای متوهم که فکر می کنند خیلی بزرگند فقط باید بخندیم. بله عزیز دل !


تئاتر "عادل ها" را ندیده ام و تصمیم دارم شنبه بروم ببینمش. ساعت ۷.۳۰ تالار مولوی . خیابان ۱۶ آذر . دوستانی که می گفتند تئاتر می روی خبر کن الان بدانند و آگاه باشند. البته برنامه های من هیچ وقت قطعی نیست پس اگر من را ندیدید شاکی نشوید. گرچه سعی می کنم حتما بیایم. دوستانی هم که نمی شناسمشان اگر توانستند شناسایی ام بکنند آشنایی بدهند که خوشحال می شویم !



ترانه ی" قهر" یا "تنهایم" را در آلبوم آخر مانی رهنما شنیدید. حالا آهنگساز و تنظیم کننده ی همان کار ( بابک رهنما) که پسر عموی مانی هم هست خودش این کار را خوانده است و البته دوباره ترنسش کرده است. کار خوب و گوشدادنی ای شده است . از اینجا می توانید داونلودش کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |