
از این به بعد هر هفته در صفحهی ۱۸ پنجشنبههای روزنامهی اعتماد ملی مطلبی در مورد موسیقی فیلم خواهیم داشت. اولین یادداشتم راکه در شمارهی دیروز منتشر شده بود بخوانید:
(روی نت یک قاب کهنه)
درحال گوش دادن موسیقی فیلم «خاطرات یک گیشا» به آهنگسازی جان ویلیامز هستم و در ذهنم لحظات و قابهای زیبای فیلم وول میخورند که پیشنهاد میشود از این به بعد اینجا ستونی برای موسیقی فیلم داشته باشیم. یکی از پیچیدهترین، جدیترین و مهمترین شاخههای موسیقیو از بیتریبونترینهایش. شاید همین بيتریبون بودن و عدم نقد و بررسی درست در این زمینه باعث شده است که در سالهای اخیر بیشترین آفتها را شاهد باشد. نقد درست موسیقی چیزی که همیشه آهنگسازان این حیطه هم به دنبالش بودهاند و هرچه بیشتر گشتهاند، کمتر یافتهاند. البته این کمتوجهی به موسیقی فیلم مختص مطبوعات ایران نیست، دستاندرکاران سینما هم لطف زیادی به موسیقی فیلم داشته و دارند! انگارحتی اگر همه فیلمهای ایران میلیاردی شوند، فرقی به حال موسیقی نمیکند. این دیگر یک بدعت شده است که یک هفته مانده به اکران یا جشنواره سراغ آهنگساز بیایند و یکسری راش نصفه و نیمه تحویلش دهند و با کمترین هزینه موسیقی بخواهند. خاطرم هست چندی پیش دوست آهنگسازی که قطعا یکی از پنج، شش آهنگساز باسواد و کار درست عرصه موسیقی فیلم است دچار افسردگی شده بود، چرا؟ چون بعد از اینکه 30 سال از زندگیاش را به آنالیز موسیقیهای هورنر و فیلیپ گلس و موریکونه و جان ویلیامز و ... صرف کرده بود، برای موسیقی فیلم مقاله نوشته و ترجمه کرده بود، روی هارمونی موسیقی و تصویرمطالعه کرده بود و از همه مهمتر 8 سال توی آلمان موسیقی خوانده بود، حالا گیر تهیهکنندهای افتاده بود که از او می خواست یک موزیک بنویسد که مثل صدای ضربه قاشق به پشت قابلمه باحال و حجیم باشد و یکی ازترانههای جواد یساری را هم بازسازی کند که بازیگر نقش اصلی فیلم بهرغم یک و نیم دانگ صدایش اصرار زیادی به خواننده شدن دارد، بیاید و بخواند. حقیقت همین است! اگر چرخه اقتصادی سینما هم درست شود، با کجسلیقگی و بیسوادی موسیقایی کارگردانها و تهیهکنندهها چه کنیم؟ از معروفترین و باشعورترین کارگردان گرفته تا تهیهکننده فیلمفارسیهای قرن بیست و یکمی، تقریبا همه در مورد موسیقی حداقل شناخت و معلومات را هم ندارند. البته این بیسوادی موسیقایی از جامعهای سرچشمه میگیرد که به قول کامبیز روشنروان یک نوازنده حرفهایاش تازه به اندازه یک شهروند عادی اروپایی که از ابتدای دوران تحصیلات ابتداییاش موسیقی کار کرده است موسیقی میداند. حضور جوانهای تحصیلکرده و کاربلد یک اتفاق بسیار خجسته است، ولی انگار در سینمای تجاری ما به خاطر عدم آگاهی تهیهکننده و کارگردان به موسیقی یا بهخاطر مسائل مالی، استفاده از نابلدان و تازهکارها به یک رویهتبدیل شده است. حتی بعضی از تهیهکنندهها با یک آهنگساز قرارداد یکیا چند ساله میبندند و در مقابل با حداقل قیمت و کیفیت برای فیلمشان موسیقی ساخته میشود. بعضیها هم از صداگذاری که رفیقشان است گرفته تا پسر و پسرخاله و دوست و رفیق که یک کیبورد را هم به سختی مینوازد دعوت میکنند به حیطه آهنگسازی سینما وارد شود. در سینمای غیر تجاری هم به علت مسائل مالی سعی میشود هزینه کمتری برای موسیقی اختصاص پیدا کند و این مساله به کیفیت موسیقی صدمه میزند. بیاعتمادی فیلمسازان موسوم به جشنوارهای مثل کیارستمی، پناهی و... به موسیقی هم که سالهاست ادامه دارد. همه اینها هم نباشد مشکلات سختافزاری مثل استودیوهای صدابرداری، نوازنده خوب، سیستم پخش سینماها، مشکلات آهنگساز با صداگذار و تدوینگر و... هم از دردهای قدیمی و همیشه موسیقی فیلمماست. در بین این شاید تنها راه تغییر این روند و بالاتر رفتن کیفیت کار و سلیقه، ورود پول و سرمایهگذاری به این چرخه و اعتماد بیشتر به آهنگسازان باسابقه و تحصیلکرده این عرصه است، اتفاقی که جز در بعضی از فیلمهایی که سرمایه دولتی دارند، نمیتوان آن را مشاهده کرد. موسیقیهای زیبا در سینمای ما کم نیستند، از «خانهای روی آب» و «شازده احتجاب» احمد پژمان گرفته تا «گلهای داوودی» کامبیز روشنروان. از «قیصر» اسفندیار منفردزاده گرفته تا «مدار صفردرجه» فردین خلعتبری، از «میخواهم زنده بمانم» ناصر چشمآذر گرفته تا «زادبوم» کارن همایونفر. شاید کمی حمایت و توجه بیشتر، امکان تکرار آن خاطرههای خوب را فراهم کند.