
ارباب - شاعر؟
ژاک - شاعر جوانی که یک بار با اربابمان ملاقات کرد ...
ارباب - آه ، بله . خب ، روزی شاعر جوانی به ملاقات اربابی که ما را ابداع کرده است آمد . شاعران مدام به او پیله می کردند . همیشه مازاد شاعران جوان وجود دارد. آنها با نرخ تقریبا چهارصد هزار در سال افزایش می یابند. فقط در خود فرانسه . وضع در کشورهای عقب مانده از این هم بدتر است .
ژاک - مردم با آنها چکار می کنند؟ غرق شان می کنند؟
ارباب - قبلا می کردند ، در آن ایامِ خوبِ قدیم ، در اسپارت . در آن دوران شاعران را به محضِ تولد از بالای صخره ای بلند به دریا پرت می کردند . اما ما در عصر روشنگری مان اجازه می دهیم که تمام انواع زندگی کنند.
( ژاک و اربابش - نمایشنامه - میلان کوندرا )
واقعا این احمدی نژاد برای خودش اعجوبه ایست. آدم نمی داند بخندد یا گریه بکند. رییس جمهور یک مملکت به زنان کشورش می گوید بزایند تا بر غربی ها غلبه کنیم ! بیشتر نمی نویسم. اینها را بخوانید :
آقاي رئيسجمهور به كجا چنين شتابان؟
آخرین شاهکار این هیات دولت هم ۴ روز تعطیلی پشت سر هم است. در حالی که همه داد می زنند تعطیلی های توی تقویم به حد کافی زیاد است و باید کم شود. به کارمندها حال داده اند دیگر ! الان مادرم آنقدر خوشحال است که نگو !
با خودم درگیر هستم. بسیار زیاد. من هر لحظه با خودم درگیر هستم. با فکرهایم و احساساتم. همیشه درگیر انتخاب راه درست تر هستم. همیشه به فکر اینم که طوری تصمیم گیری کنم تا نه سیخ بسوزد نه کباب. هم به علایق ، افکار و احساساتم پشت نکنم و هم کسی از من دلگیر نشود، حد اقل ها را از دست ندهم . این روزها خیلی ترسو شده ام ! علاوه بر این خیلی وقت ها در قبال دیگران هم سکوت می کنم. چیزهای زیادی می بینم و سکوت می کنم. دوستانی که وقتی به تو می رسند آنقدر خوب هستند و آنقدر دوستت دارند و قربان صدقه ات می روند که نگو و نپرس ، ولی توی خلوت خودشان و به دلایلی که امیدوارم روزی بفهمم ، چنان دشمنت می شوند که ... فقط در این مجازستان طی این ۴، ۵ سال چه کامنتها و خصومتهایی که ندیده ام. حتی فهمیده ام که چه کسی هست یا هستند ولی تا آخر عمرم هم به رویشان نمی آورم. خدا خودش شاهد است که برای چه دوستانی چه کارهایی کرده ام. منتی هم نیست. وقتی انسان کاری از دستش بر می آید چرا نکند. و معنی دوستی و رفاقت مگر چیست؟ فقط وقتی همدیگر را می بینیم قربان صدقه ی هم برویم و خلاص؟! گرچه خیلی وقت است فهمیده ام دنیا شکلی نیست که تصور می کردم. هیچ چیزش. نه رفاقتش ، نه دوست داشتنش و نه... بجز خانواده ی خودم هم از کسی انتظاری ندارم . "ما ز یاران چشم یاری نداریم" فقط امیدوارم کمی خنجرهایشان را با محبت تر بزنند.
ولی هنوز رفاقت می کنم ، هنوز به رویم نمی آورم ، هنوز خوش بینم که نه ! دوستان خوب هم کم نیستند ، که کم نیستند . من آدم آرمان گرایی هستم. ولی حقایق را هم می بینیم و به راحتی بینشان زندگی می کنم. ولی هنوز فکر می کنم می شود به آرمان شهری رسید. حتی اگر این بلاهت باشد دوستش دارم. هنوز فکر می کنم می شود دنیای بدون دروغ ،خیانت ، زشتی ، خون ، ظلم و همه ی بدی ها داشت. هنوز فکر می کنم می شود به انسان و آزادی فکر کرد. حتی هنوز فکر می کنم می شود دیوانه وار دوست داشت. گرچه از خودم می ترسم و از اینکه همین هایی را هم که هست از دست بدهم. در مورد رفاقت هم با همه ی "هنوز" ها برای هر اتفاقی آماده ام و می دانم اینها پیشانی نوشت قرن ماست. که از هیچ کس هیچ انتظار خاصی نداشته باشی. نمی دانم ! توی اینهمه تناقض دارم خفه می شوم ! خفه می شوم.
( البته حتما خوب می دانید که دوستان واقعا رفیقی که دارم چقدر برایم مهم و محترم هستند ! )
اوایل تابستان بود که طرح سیزده نوشته با نام "سلام خانم زن ، بِــ ... زن " به ذهنم رسید و تا امروز حدودا نصفش را تمام کرده ام. نمی دانم ! شاید اگر کامل شد و خوشم آمد روزی توی یک مجموعه چاپش بکنم. نوشته ها هنوز خیلی خام هستند. سیزده هم دلیل خاصی جز علاقه ام به این عدد ندارد. نوشته ی اولش را با عنوان " تماس منفی سیزدهم . نامه ی شماره ی صفر " بخوانید :
سلام خانم زن ! ( فکر کنم قبلا بانو صدایتان می کردیم)
خوب هستید؟ دلمان دیگر گشاد نیست. کمی تنگ تر شده است. کمی برایتان تنگ شده است.
راستش را بخواهید ما امروز هوس قاشق زدنِ دختر توی مترو را داشتیم و از ترسِ اینکه خدا توی کمرمان بزند یاد زدن و زن و شما افتادیم . راستی خانم زن راست می گویند که اگر با زن شوهر دار بخوابی شبیه کفتار می شوی و گوش های خدا برایت کر می شود و هیچ رقمی آدم حسابت نمی کند؟ خب یک سری مساله اینجا پیش می آید . اگر اینطور باشد ما بین بک گله کفتار زندگی می کنیم که هیچکدام شبیه کفتار نیستند. ما خیلی ها را می شناسیم که هر شب با یک زن شوهر دار جدید می خوابند و هیچ چیزشان هم نشده است. در ضمن گوش های خدا همینطوری هم کر است و ما می ترسیم از دست این کفتارها خدا از کر مغزی بمیرد.
یک چیزی را هم در گوشی فقط به شما می گوییم. گوشتان را بیاورید جلوتر. جلوتر. آهان : حقیقتش ما از ترس نیست که با هیچ زنی نمی خوابیم. - چه شوهر دار چه بی شوهر- و همه ی زن هایی که به ما پا داده اند و ما دست نداده ایم سایه مان را با تیر می زنند. حقیقتش قضیه چیز دیگری ست . ما مغرور هستیم و شما را هم دوست داریم. ما به تعهد اعتقاد داریم حتی اگر الان که چیزی شبیه پشم باشد ! ولی خب ، ما دوست داریم متعهد باشیم. متعهد به شما و رویایتان . راستش تعهد طعم شیرینی دارد . شاید اگر توی دنیایی بودیم که همه متعهد بودند حالمان ازش به هم می خورد و خیلی کارها می کردیم ، هر غلطی که فکرش را بکنید. ولی الان انقدر این اصل از یاد رفته است که فکر می کنیم به خاطرش چه غلط هایی که می شد بکنیم و نکردیم. اصلا انگار آدم متعهد یک جورهایی متفاوت تر است . با کلاس تر است. شیک تر است . در ضمن این حس دست نیافتنی بودن خودش مزه ی دیگری دارد. خب لابد ما مریض هستیم و عقده های سرکوب شده ی زیادی هم داریم . ولی خانم زن . فقط به خاطر شما ، هر رقم که بگویید کوتاه می آییم . برای اینکه باشید . آخر دوستتان داریم . دوستتان داریم .
آقا ! چشممان زدند. به خدا چشممان زدند. من اینجا از سرماخوردگی دارم می میرم و حالم هم خیلی بد است و نادر هم توی خانه اش افتاده . از بقیه هم بی خبرم.
...از من ِ بی نقاب می ترسم .../ از شبِ نقره داغ می ترسم / سردمه ! سردمه مثِ دستات / ولی از این اجاق می ترسم / توی فکرِ یه سقفِ بی دیوار* / از هجومِ اتاق می ترسم ...
* فرهاد می خواند :تو فکر یک سقفم...