تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - پس چرا بهم نگفتي؟


جری- هیچ‌وقت فکر نکردی به جودیت بگی؟

رابرت- به جودیت چی بگم؟ آهان، درباره‌ی تو و اِما. منظورت اینه که جودیت هیچ‌وقت بو نبرد؟ تو مطمئنی؟ (مکث) نه، راستش هیچ وقت فکر نکردم به جودیت بگم. تو انگار خوب متوجه نمی‌شی. تو انگار متوجه نمی‌شی که تمام این داستان اصلن به تخمم هم نیست. درسته که یکی دوبار روی اِما دست بلند کردم، اما نه برای این‌که از اصولی دفاع کنم. این کار من نتیجه‌ی هیچ دیدگاه (...) اخلاقی‌ای نبوده. فقط دلم می‌خواسته یه فصل سیر کتک‌اش بزنم. تنش می‌خارید... می‌فهمی؟

(خیانت/ هارولد پینتر/ نگار جواهریان، تینوش نظم‌جو/ نشرني)


مدتی پیش برای دومین بار در یک سال خیانت هارولد پینتر را خواندم. وقتی به روابط بین آدم‌ها فکر می‌کنم، چیز عجیبی توی مغزم وول می‌خورد، نمی‌توانم بگویم لذت است، یک‌جور جنون بی‌تفاوت لذت‌بخش. نمی‌دانم می‌فهمید منظورم چیست؟ یک مرد که با همسر نزدیک‌ترین دوستش سال‌ها رابطه داشته، یکی دوسال پس از قطع رابطه‌شان با آن زن توی کافه‌ای قرار دارد. شاید این‌جا همه‌ی جذابیت‌های درام لو می‌رود، چون پرده های نمایش از انتها به ابتدا هستند. اما وقتی صفحه‌ها را ورق می‌زنی و ا جزئیات تازه‌تری از آدم‌ها و روابط‌شان آشنا می‌شوی، سرگیجه می‌گیری. یک لذت بی‌تفاوت جنون آمیز... یک چیزی که... نمی‌شود گفت. اسم ندارد. همانی آبسورد بودن پینتر است. همان تئاتر آبسورد. معنایش پوچی نیست. همان آبسوردی که نمی‌توانند برايش واژه‌ي جايگزين مناسبي پيدا كنند. همان خيانت... خیانت است... لذت خیانت... یک چوب دوسرگهی...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |