
لبهام از سرما سیا میشه
ماهی تنگُ عید میبینم
دیوارهام و آخر دنیا
فانوسمو خورشید میبینم
قرصام و توی تُنگ میریزم
تو نیستی آرومِ اعصابم
روزامو روی سقف را میرم
شبهامو زیر تخت میخوابم
وقتی دلم تنگ خودم ميشه
چشمام و میبندم خدا میشم
عصرا دم خاموشی فانوس
معبود آدم برفیا میشم
توی اتاقم برف میباره
سردِ ولی کی میگه دلسردم
من بیست و شیش سالِِ تموم انگار
با قاب عکسم زندگی کردم
خوشبختم از و قتی گلوی من
زخمی ِانگشتای کولاکه
آغوش ناامن تو یادم داد
هر جا هوا خوبه، خطرناکه
توی اتاقم برف می باره
تو رفتی از روزی که یادم نیست
با برف و یخ معشوقه میسازم
کی میگه آدم برفی آدم نیست؟
چی مونده از من توی این سرما
یه آدم دیوونهی سرخوش
تو نیستی آرومِ اعصابم
دلچسب این سرمای آدم کش
توی اتاقم برف می باره...