تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - زین سان که بکشتی به شکرخنده جهانی/ خواهم که به دندان کشم از لعل تو کین‌ها


دهلویان بیدلی دارند و بیدل غم و عشقی که تن می‌سوزاند و جان گلگون می‌کند. عشقی چنین بی‌منت کجا خبر می‌شود؟ کجای شعرهای ما به عشق‌نامه می‌ماند که همه انتظارست و گلایه. بیدل‌ها اگر هم گلایه‏ای دارند به پاسداشت عشق است، بیدل غم عشق می‌خورد و گلایه‌ای ملایم می‌کند و باز به عشق و غم مستمر است. در مرام او جور خوبان لطفی‌ست مدام. ما کی حوصله‌ی خودمان را داریم که طاقت عشقی چنین هم باشد؟

۱ - 

گر در شراب عشقم از تیغ میزنی حد  
ای مست محتسب کش حدی‌ست این ستم را 
گفتی که غم همی خور من خود خورم ولیکن  
ای گنج شادمانی اندازه‌یی‌ست غم را

۲ -
خبرت هست؟ که از خویش خبر نیست مرا  
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا 
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب  
سرِ سودای تو دارم، غم سر نیست مرا 
بی‌ رُخت اشک همی بارم و گل می‌کارم  
غیر ازین کار کنون کار ِ دگر نیست مرا
 

۳ -

از درونم نمی‌روی بیرون، که گرفتی درون و بیرون را 
نام لیلی بر آید اندر نقش، گر ببیزند خاک مجنون را
گریه کردم به خنده بگشا دی، لب شکر فشان میگون را 
بیش شد از لب تو گریه‌ی من، شهد هر چند کم کند خون را 
هر دم الحمد میزنم به رُخت، زانکه خوانند برگل افسون را  

پی‌نوشت۱: امشب هم به بیدل خوانی خوش گذشت و به قول حسین پناهی: کسی مارو نکشت! گفتن ندارد که همه‌ی شعرها متعلق به بیدل دهلوی‌اند! 
پي‏نوشت۲: كنسرت رضايزداني عزيز امشب و فردا شب در سالن اريكه‏ي ايرانيان برگزار مي‏شود. رضا براي فردا شب دعوتم كرده است و اميدوارم بتوانم بروم. اگر هنوز بليطي مانده باشد مي‏توانيد با مراجعه به اين لينك از نحوه‏ي تهيه‏اش مطلع شويد.
پي‏نوشت۳: احمد پژمان كه به نظر من بزرگترين آهنگساز حال حاضر ايران است، فردا شب ميهمان دو قدم مانده به صبح صالح‏علا خواهد بود. شايد در فرصتي بهتر در مورد احمد پژمان بيشتر بنويسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  |