
گمکردن درد دارد. گم کردن حس خوبی نیست، مخصوصن برای کسی که فکر میکند دلتنگ نمیشود و یکهو نشانهای، خطی میبیند و یادش میافتد که گم کرده است. دلتنگ میشود. دوستی داشتم که گماش کردهام. یکی دو ماه است دنبالش هستم، وقتی بود آنقدر درگیر زندگی بودم که حواسم بهش نبود. حالا که دنبالش هستم، نیست. موبایلش قطع شده، خانهشان عوض شده و... گم شده است، گم. دوستی و آشنایی ما قصهی عجیبی دارد. قصهی ما بماند برای بعد، چون این دوستم قصه مینوشت و شعر میگفت و میخواهم یکی از داستانهایش را برایتان بگذارم. شاید هم چیزی در ادامهی همان بازی زمستانی وبلاگی باشد. نه! اصلن مهم نیست ادامهی چه چیزیست. قصهاش مهم است. کاش حالا که تازه فهمیدهام چه اعجوبهای بوده این دوروبرها بود و تشویقش میکردم که بیشتر بنویسد. برای شعر تشویقش کرده بودم اما داستانهایش را درست و با حوصله نخوانده بودم. توی این کنج دنجی که چند روزیست برای استراحت آمدهام برای بار دوم طی این دو ماه سراغ نوشتههایش رفتم و چیزهای جدیدی کشف کردم. راستش دختر عجیبی بود و کسی با ذهنیات عصیانگر اوکم پیدا میشود. میدانید که؟! فکر میکنم شعرها و نوشته هایش را بیشتر از یکی دونفر مثل من نخوانده باشند. اسماش را هم نمینویسم چون اگر دوست داشت پیدایش میشود و خودش اجازهی اینکار را میدهد! کاش میشد یکی دیگر از داستان هایش با اسم جفتگیری را اینجا بگذارم، اما میترسم وبلاگم فیلتر شود. اینهایی که فیلتر میکنند معنی داستان را نمیفهمند که!
(تصادف)
نگاهها همه بدون مکث، سبک. قدم می زنم. چه توقعی! به چشم همه من یه رهگذرم همون طور که همه به چشم من رهگذرند و بس. می شه قال قضیه رو برای همیشه کند. پشت ویترین مغازهها مثل یه مانکن خوشگل بمیرم هم خوبه، یه نفس عمیق میکشم. من کجای خودم گیر کردم؟!
از مراسم تشییع تو بر می گردم. چه مراسم باشکوهی! تکه تکه شدهای و باید مثل یه پازل تو رو چید کنارهم و خاک کرد. معمولا در مراسم تشییع، جنازهها خوشبختترند. ولی اینبار جنازه برنده مطلق است! جنازهای با بوی ادکلن باربری و توتون سیگار و دهانی یا بخارهایی از جنس الکل. یاد بوی تو که میافتم مور مورم میشه، این بو حتی از فکر تماس انگشتات با پوست لخت پشتم تو تخت خواب دونفرهی تو بیشتر هواییام میکنه. آره چه مراسم با شکوهی! جنازهای که مشروب میریخت و میخندید و با مهربونی بهم میفهموند که مرده. از نوع همان رابطههای گنگی که در اوج پدید و ناپدید میشن، در اوج غریزه و خواستن. کوه، تئاتر، نقاشی کردنهای دوتایی، سفر، سکسکردنهای عجول و وحشی، مستکردنها و کلکل کردنها، همه و همه فقط سه ماه، رابطهای به اندازهی خالی شدن ده دوازده تا بطری ویسکی! خنده داره موقعی که میشناسیم باید بگیم خداحافظ خیلی خانوم، خیلی روشنفکر چون تکرار تحلیل برنده است. درست مثل بادکنکی که هی بادش میکنی و یهو میترکه و خماریش میمونه تو نفست. خب من از مراسم تشییع بادکنک برمیگردم. رابطههایی شبیه قرص مسکن، در هم پرسه میزنیم و خداحافظی میکنیم. به راحتی خداحافظی کردن بعد از یک مهمونی شام و چه پذیرایی کاملی! نقاشی آخرم رو نگه داشتی فرض کنیم یه یادگاری. یعنی اگه نقاشی من جلوی چشمت باشه قیافهام بیشتر از دو روز یادت میمونه؟ بعید میدونم. این کارها مثل make up کردن یه رابطهی ناقصالخلقهست. بله بله روزهای خوبی بود و هنوز با هم دوستیم در یه بُعد دیگه. سوال: یعنی من میتونم بازم از سر کار بیخبر بیام پیشت، تو خونهی تو دوش بگیرم، حوله تو دورم بپیچم و همون طور که ازم آب می چکه برم سر یخچال؟ جواب: نه نمیتونی. می دونم نهایتا یکی دوبار دیگه ببینمت، برای این که روشنفکر بازیمون کامل بشه یه سینما یا یه کافی شاپ و تو از رابطه جدیدت میگی و منم همین طور و با لبخند از هم جدا میشیم. حسادت نمیکنم چون نفر بعدی من خود تو هستی و نفر بعدی تو خود من، عین یه تسلسل مریض. نمیتونم حتی رابطههام رو زمانبندی کنم. انگار چندین ساله که با یکی دوستم و اون مدام نقابشو عوض میکنه و یه سناریوی جدید ولی کلیشهای تحویل من میده. من ! بازیگر حرفهای این جور فیلمها! کاش میشد یه مدت هیپیوار زندگی کنم، دهه شصت و هفتاد آمریکا، یه آدم معترض، هپلی، خیابونی، مدرن در تقابل با مدرنیزه، با لباسهای پاره پوره که چرک تنم از پارگیشون حسابی بزنه تو ذوق.
قدم می زنم ، با خودم کلنجار می رم و هیچ نگاه متفاوتی نیست. خندههای لوند، دماغهای عمل کرده، نیمرخهای هالیوودی و کفشهای مارک دار، راه رفتنهای مارک دار که درصد خوشگلی و خوش تیپی شون رو از مدل ماشینی که براشون زده کنار میشه تخمین زد. تین ایجرهای صورتی و با سانتی مانتالیسمهای گاها غیر قابل هضم. عروسکهای تر و تمیز که بین این همه نگاه خسته و گندیده به هرز میرن. پسرکهای متال باز و نشئه باز که همشون یه پا دی جی هستن و آخر تکنو و هد زدن و ترکوندن، میدونم خیلی زود خندیدن یادشون می ره. حالا گیریم دو تا کتاب هم خوندند یا چهار تا فیلم هم دیدند. واسه این چیزها اینجا بیلاخ هم به آدم نمی دن.
یه مرد تقریبا مسن داره از رو به رو می یاد، با سبیل کمونیستی و موهای سفید آشفته که جلوش کم پشته. یاد اخوان می افتم که "زمستان است". نگام نمیکنه. مثل نویسندهها به نظر مییاد با یه پیرهن چهارخونه، کفشهای ارزون و چند تا کتاب دستش. بدم نمییاد برم جلو و بگم سلام آقای نویسنده من یه سوژه هستم با پرسوناژ پر فروش. ولی اصلا نگام نمیکنه. می خوره تو ذوقم. موقع رد شدن یه تنه هم بهم می زنه ولی نگاه نمیکنه.
دو تا پسر از کنارم رد میشن و به مسخره میگن آتیش دارین خانوم؟ میایستم و خیلی جدی میگم آره و از تو کیفم فندک زیپوی نارنجی رنگی رو که یادگاری رمانتیک از یه لحظه رمانتیکه! می یارم بیرون. فندکهای حرفهای، سیگاریهای حرفهای... روشن میکنم و میگیرم جلوی صورت اونی که خوشگل تره. سیگارشو روشن میکنه می زنه آروم پشت دستم ... میشه یه قدمی بزنیم یا بریم یه جا بشینیم؟ سعی میکنم مثل یه مجسمه بیروح نگاهشون کنم و با یه لبخند بیرمق به راهم ادامه میدم . خندهام میگیره از توهمی که بهشون دادم. کنارم راه میرن و من روم رو میکنم سمت خیابون که نخندم... مطمئنی خوبی؟ نه ممکنه اور دوز کرده باشم!
دو تا چشم وحشی زل زدن تو چشمام و انگار دارن در من فرو می رن. دو تا چشم پشت یک موتور...
**
باید فیلم قاتلین باالفطره رو دو باره ببینم. حالم اصلا خوب نیست. دنبال آرامشی می گردم که وجود نداره. چرا همه چیز من تو این زندگی تخمی اشتباه از آب در می یاد؟ میتونم با چشمهای باز شلیک کنم. بابا من حالیمه، هرچند به قیافهام نمییاد.
اونم مثل من بود. نباید آزارش میدادم. خسته بود و من الان میفهمم خسته یعنی چی... چه قدر خوشگل بود، چهقدر وحشی، چه قدر گستاخ... میگفتن چشماش سگ داره و گمونم داشت. گرمایی داشت که ناخودآگاه دوست داشتم بخورم به تنش. شاید این آخر فاجعه و هرزگیه ولی الانم فقط با خیال اونه که ارضا میشم. مادر، خواهر، ناموس! نمیدونم چیزی بین اینها بود و من عاشقش بودم.
آخرین باری که خوشگل بود هیچوقت یادم نمیره. جلوی آینه نشسته بود، یه ماتیک تودستش بود و لبهاش رو به هم میمالید. تمام لحظههای وسوسهکنندهاش یه زن بود. گفتم کجا میری؟ با شیطنت گفت مگه خاله سوسکه هستم که این طوری می پرسی کجا میرم... خب میرم بیرون دیگه. گفتم تو غلط میکنی. داد زدی همین مونده بود که تو برام شاخ بشی بفهم اینو می خوام زندگی کنی. گفتم زندگیای رو نمیخوام که توش همه تو رو گاییده باشن. زد تو گوشم با همه قدرتی که داشت و گفت منم دارم بازی خودم رو بازی میکنم، همین که تو این بازی لجن کم نیارم خودش خیلیه و رفت.
همیشه منتظر یه معجزه بود، که چه میدونم یکی از پولدارهای کله گنده عاشقش بشه و بشه یه خانوم، به قول خودش یه لیدی. ولی معجزه یه بیماری بود که کم کم داشت زشتش می کرد. تموم شور و هیجانش شد یه تن خسته و نحیف و همه درندگیش توی تب گر میگرفت و نابود میشد. یک کلمه هم حرف نزد. از من و آینه و دیوار بیزار بود. اون قدر بیزار که یه روز بی سر و صدا مرد. واسه همینه که یاد گرفتم رو زمین راه برم ...که منتظر معجزه نباشم.
سگ بازم که سگ بازم. اصلا سگ پرستم. به کسی چه ربطی داره؟ من بدون اونا زنده نمیمونم نمیتونم. سگ نجسه... هر چی دوست دارم کثیفه، کفره، حرومه. خستهام. جای شلاق، یه چیکه عرق رو تن آدم، فیلمها همه غیرمجاز، جریمه دار...بعید نیست حرومزاده هم نباشم. آخه کجای من مال این زندگیه. الان میفهمم آدم باید بازیش رو بازی کنه و کم نیاره یعنی چی. من بدون اون نمیتونم زندگی کنم بدون خدا میتونم. اصلا کس خوار خدا ولی بدون اون نمیتونم. چرا دست از سر من بر نمیدارین من که معجزه خودم رو پیدا کردم و سر و کله ام هم که تو زندگیتون پیدا نشده؟ چرا همتون همهی سوراخهای آدم رو انگولک میکنین؟... دختره چه قدر قیافهاش آشناست ، زل زده تو چشمای من. از اوناس که برم جلو دو تا فحش هم بهم می ده. زل زدنهای گذری. نمی دونم شاید هم مثل من خستهس. فیلم قاتلین بالفطره رو باید دوباره ببینم. همین امشب...
***
یه ماشین و چه فرقی میکنه چه ماشینی می زنه به یه موتوری. موتورسوار پرت میشه کنار خیابون و سرش میخوره به جدول. پس از چند لحظه موتورسوار به سختی بلند میشه و خون از دماغ و دهنش شره میکنه رو دستاش، نگران دور و برش رو نگاه می کنه، یه دختر از پیاده رو میدوه طرف اون و آروم میخوابونتش روی زمین و میگه آروم باش نترس خوب میشی. من دکترم چیزیت نشده. اشکاش بدون وقفه مییان پایین، میدونه زنده نمیمونه. اصلا معلوم نیست چرا این اتفاق افتاد. پسر خوشگیه. زیر لب یه چیزی می گه که هیچ کس نمیشنوه و آروم آروم تموم میشه با چشمای باز... با چشمای کسی که زندگی به فلانشه...
****
صدای نزدیک شدن آمبولانس می یاد و من کم کم دور میشم. هوا چه قدر سنگینه... دنبال چی بگردم؟ زندگی تو گوشه و کنار شهر داره جون میده ...واقعا معجزه ای هست؟!
*****
و سگا چند روز زوزه کشیدن تا از دلتنگی و تشنگی و گرسنگی مردن... و یا سگا چند روز زوزه کشیدن تا همسایهها بهجای آب و غذا و یه کم مهربونی، اونا رو تحویل شهرداری دادن تا یه جایی دور از شهر سر به نیستشون کنن...