تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - وسط جشنواره

۱- هنوز غافلگیر نشده‏ام، اما نسبت به چند جشنواره‏ی اخیر جشنواره‏ی بهتری‏ست. زاد بوم داوودی بد نبود، توی لیستم ننوشته بودم، دیدم و خوشم آمد. ریتم فیلم کمی کند و کشدار بود، اما سوژه، قصه و بازی‏ها را دوست داشتم. یک دیالوگ خیلی شعاری ولی جالب هم بین مسعود رایگان و رویا تیموریان بود که خوشم آمد: «-بچه‏هامونو دادیم جاش آلبوم عکس گرفتیم. -خوش به حال تو که اون آلبوم عکسو داری.» بدون رفیق بازی بهترین موزیک متنی هم که تا امروز توی کارهای شنیده‏ام موسیقی کارن همایون‏فر برای همین فیلم بود. عیار ۱۴ شهبازی هم سالم‏ترین فیلمی بود که تا به امرزو دیدم، هرچند به اندازه‏ی نفس عمیقش غافلگیرمان نکرد. می‏خواستم چیزی در مورد برخورد منتقدین(؟!) با فیلم‏ها بنویسم که دیدم الان صلاح نیست. بماند برای فرصت و جایی دیگر.

۲- درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زنده‏ی ما روشنی می بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است این دیالکتیک بر همۀ زندگی بشر حکم‏فرماست. (دیالکتیک تنهایی/ اکتاویو پاز)

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمی‌دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی می‌گفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  |