تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - شراب ارغوانی، سماع ارغنونی

زمستان ز مستان نبیند زبونی  
و گر خود بلا بارد از ابر خونی 

زمستان بهاری‌ست آنجا که باشد  
شراب ارغوانی، سماع ارغنونی 

ز شر زمستان شرابت رهاند  
و گر خود به فضل و هنر ذوفنونی 

چو بادی برآید دمی باده درکش  
ز آتش چه کم؟ باده آر از کنونی 

از آن حلقه شد پشتت از باد سرما  
که از حلقه‌ی می‌پرستان برونی 

گر آزاد مردی تو و دین رندان  
به دونان رها کن خسیسی و دونی 

تو ای زاهد خشک، هم ساغر نو  
فرو کش به شادی که در هان و هونی 

نگه کن که چونست احوال و آنگه  
بخور باده‌ای چند و بنگر که چونی؟ 

دل آهنین را دوایی ده از می  
که مانند سیمابی از بی‌سکونی 

به یک حال بر بیستان خویشتن را  
گر از باستانی ور از بیستونی 

ز سر دل اوحدی دور باشی  
چو ذوقی نباشد تو را اندرونی

پي‌نوشت: در اين روزهاي سرد، گرمای اين غزل را به آرش همیشه عزیز تقدیم مي‌كنم كه از همه مستوجب‌الدعوه‌تر است! :دي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی