
اتـّـفاقست اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه میافتد
میزند زل به چشم غمگینی ... و به روز «سیاه» میافتد
سالها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازهی سنگیش، روزها عکس ماه میافتد!
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه میافتد
خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!
عشق مثل دوندهای گیج است ، گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه می افتد
دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودن ِ خویش
من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!
مثل کابوس دردناکی که شخصیتهای واقعی دارد
می رود سمت ِ ... دور میگردد، میدود سوی ِ ... آه! میافتد
زندگی ایستگاه غمگینیست اوّل جادههای خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده ، اتوبوسی که راه می افتد...
(سید مهدی موسوی)
پینوشت۱: این غزل سید مهدی موسوی اینروزها چه میچسبد...
پینوشت۲: این نوشتهی داریوش عزیز چقدر غمگین بود... چهقدر!
پینوشت3: مرد هم گریه میکند وقتی/ خانهاش پشت شیشه میماند/ تا وطنهای آخر نقشه/ نرسیدن همیشه میماند/ سرو اگر ساقهاش بسوزد هم/ قصهاش پیش ریشه میماند....