تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - یک داستان کوتاه و شش پی‌نوشت ِ ...

 (ساعتِ سکسکه)

ساعت سکس‏کهجمعه مُرده بود. افتاده بود به سکسکه و بعدش مُرده بود. باز هم ساعتی در دستش نبود تا زمان دقیق مرگش را ثبت کند، اما مثل همیشه روی شکم افتاده بود. شاید هم پاهایش را داده بود بالا، همان‌طوری که همیشه می‌خوابید، اما جاذبه‌ی زمین پاهایش را کشیده بود توی خودش. قراری برای مرگ نداشت. هیچ برنامه‌ای هم نداشت که به خاطرش زنده بماند. دلش برای کسی تنگ نشده بود، ولی فکر می‌کنم حالا دلش برای یک پُک عمیق به سیگار مگنای قرمز تنگ شده است، همان‌طور که مادرش دلتنگش می‌شود. قبل از این که بیفتد نفسش را حبس کرد تا شاید از شر سکسکه‌ها خلاص شود، ولی حواسش نبود که سکسکه از مرگ بدتر نیست. نمی دانم، شاید هم بود... که مُرد!
میثم یوسفی / بهمن ۸۳ / مراغه

پی‌نوشت۱: این داستان را گم کرده بودم. مال آن یک ترمی‌ست که توی مراغه دانشجو بودم. متاسفانه همه‌ی شعبات دانشگاه آزاد را گشته‌ام، اما هنوز نتوانسته‌ام این مدرک کوفتی را بگیرم! من خیلی باحالم!
پی‌نوشت۲: از مراغه خاطرات جالبی دارم، یکی از آن‌ها مربوط به سعید شهروز است و آشنایی‌ام با او. در مورد آلبوم معبدش و حرف‌هایی محرمانه(!)ای که هیچ‌وقت زده نشده‌اند! شاید روزی برایتان نوشتم!
پی‌نوشت۳: من رسولم! پیام‌آورم، ناجی ِ مردم ِ خود فریب/ دشمن ِ خونی ِ حرف ِ زور، مردمان ِ نفهم ِ نجیب/ پیروانم همه خسته‌ان از پدرهای ِ بی‌اعتبار/ از دعاهای ِ خواب‌آور ِ جمعه‏های ترانه ندار/ از خودم در میارم یه شعر، توی گوشای ِ کر می‌کنم/ از نمازای ِ بی‌حوصله، تا بتونم حذر می‌کنم/ من پیام‌آورم! ناجی‌ام، باور ِ حرف ِ من ساده نیست/ سخته اندازه بودن به ظرف، تا چراگاه آماده نیست... (مهسا ناجی)
پی‌نوشت۴: دلم برای مهسا و همسرش فرهود تنگ شده است، خیلی. یک ماه می‌شود که می‌خواهم بهشان زنگ بزنم و یادم می‌رود!
پی‌نوشت۵: دلم برای عصرهای پنج‌شنبه‌ی نظام پزشکی و کل‌کل با سعید امیر اصلانی و دیگران تنگ شده است. برای جمعی که داشتیم، با هم ترانه می‌نوشتیم و نمی‌دانم چرا او از دورهمی‌های ما (معمولا در خانه‌ی نادر) می‌ترسید یا این‌گونه وانمود می‌کرد. نیما کوکلانی، افشین مقدم، نادر بختیاری، مهسا ناجی، مهیار کاظم‌زاده و... شاید ما همیشه با نظرات شبه کلاسیک(!) سعید امیراصلانی مشکل داشتیم و درست است که خود من به شخصه دوبار با ایشان دعوای شدید داشتم (که البته قصه‌ی دیگری دارد)، ولی می‌دانم بچه ها هم معتقدند که حداقل سعید امیراصلانی، سعید امیراصلانی بود، آدم کوتوله نبود. حتی جدل با او به ما انگیزه می‌داد. شاید فرد بی‌غرضی نبود، اما انسانی بود باسواد و قابل احترام. از وقتی که یغما گلرویی، سعید امیراصلانی، نیلوفرلاری‌پور،‌ بابک صحرایی و خیلی از دوستان دیگر مثل حسن علیشیری، اسد وجودی، علی احمدی، افشین سیاهپوش، آرش افشار و ... تصمیم گرفتند که به دلایل مختلفی از خانه‌ی ترانه دور باشند، جلسات هفتگی ترانه‌خوانی روزبه‌روز بی‌رمق‌تر شد. حتی از حضور گاه‌به‌گاه افرادی مثل رسول یونان، علیرضا راهب و .. هم دیگر خبری نبود. عده‌ای هم مثل روزبه بمانی، افشین مقدم، سعید کریمی، مهیار کاظم‌زاده و من توی یک بازه‌ی زمانی نزدیک به هم از خانه‌ی ترانه دور شدیم. وقتی نزدیک به یک سال است که از این جلسات به‌دورم، می‌بینم که اصلا پشیمان نیستم. زندگی با حجم، سرعت و وسعت بسیار بزرگتری در حال جریان است. شاید گاهی دلم برای بچه‌های قدیمی‌ای که هنوز هم پنج‌شنبه‌ها عزم خانه‌ی ترانه می‌کنند تنگ شود، ولی انگیزه و فرصتی برای رفتن به جلسات ندارم. دوستان را هم می‌شود جای دیگری دید. گرچه شاید اگر دلتنگی‌ام زیاد شود دو، سه ماهی یک‌بار به آن ها سر بزنم، ترانه‌ای بشنوم و ببوسمشان! فعلا که فرصتی نیست. فقط دلتنگ عصرهای زیرزمین نمور نظام‌پزشکی‌ام، روزهایی که فکر می‌کنم بهترین دوران خانه‌ی ترانه بود... اما علیرضا راست می‌گوید. سیامک که رفته است و یادآوری آن روزها جز غم چه دارد؟!
پی‌نوشت۶: نمی‏دانم حالش را دارید یا نه. می‏خواهم برای این‏که از شر رخوتی که وبلاگستان را گرفته خلاص شویم، دعوتتان کنم به انتشار داستان‏های کوتاه ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه‏ای. موافقید؟ همه دعوتید. اگر شروع کردید بگویید همین‏جا لینکتان کنم. 

در بازی:
۱- حسن علیشیری عزیزم، به عنوان اولین نفر شروع کرد.
۲-مرسی چادر نشین بابت حضورت توی این بازی ِ شریف!
۳- چون من اولین نفری بودم که بازی را شروع کردم و تعداد زیادی را دعوت کردم، فقط دوستانی که به بازی وارد می‏شوند را این‏جا لینک می‏کنم. ولی به پیشنهاد یک دوست برای پویاتر شدن بازی از همه خواهش می‏کنم که ۵ نفر را به بازی دعوت  و توی پست مربوطه هم لینکشان کنند.
۴- بردیا هم آمد توی بازی.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی