
یکم/
کمی بیشتر از بیستوچهار ساعت است که به حرفهایش فکر میکنم. شاید این فکرها قبلتر از این حرفها شروع شده بودند، یک هفته قبلتر، یک ماه یا بیش از اینها... نمیدانم. اما میدانم کمی بیشتر از بیستوچهار ساعت است که این موضوع توی من جریان دارد. گاهی سمت راست مغزم را اشغال میکند، گاهی سمت چپ را و گاهی هم میافتد توی دلم.
دوم/
از یک بحث سیاسی شروع شد. معمولا همینطور یشود، ته همهی بحثهای سیاسی خانوادگی ما به گیر دادن به من ختم میشود که "این وسط تو کجای بازی هستی؟" و معمولا هم جوابی ندارم. راست میگویند. همهاش بازی دیگران را تماشا میکنم و خودم هیچجای بازی نیستم. این از ترسم نیست. بازی برایم مسخره است و بیهوده. ولی عجیب است که وقتی توی چنین جمعهای خانوادگی قرار میگیرم، برای گیر دادن به خیلی چیزها از همین بیاهمیتها حرف میزنم. شاید این یک عقده است، یا چیزی شبیه یک تومور بدخیم که با هر اشارهای سرباز میکند. شاید من انسان بیماری هستم.
سوم/
"فکر نان باش که خربزه آب است"... اما من هندوانه را بیشتر دوست دارم، آبش هم بیشتر است. جدی میگویم. "تا کی میخواهی حرف این و آن را بزنی، برای این و آن سینه سپر کنی و از خودت مایه بگذاری؟! چند سال فرصت داری؟ تا کی میتوانی ادامه بدهی؟ خودت چی؟ خودت مهم نیستی؟ میخواهی به چی برسی؟ هدفت از زندگی چیست؟ کجا را نشانه گرفتی؟ راهت را درست میروی؟"... فکر میکنم. هنوز به حرفهایش فکر میکنم. مخصوصا توی این شبهای کشدار...
چهارم/
کودکیهای من دو قسمت بود. من دو وطن داشتم. شاید هم هیچ وطنی نداشتم. راستش را بخواهید همین به حقیقت نزدیکتر است: من هیچ وقت هیچ وطنی نداشتهام. معمولا سه ماه تابستان را بچهی کرج بودم. خاطراتم توی کوچههای محلهی میانجادهو ۴۵متری گلشهر میگذشت، توی بوی بربریهای اول صبح عمو، نوارها و کتابهایش، جدولهای حل نشده و شدهاش، فیلمهای ویدیوییای که هر روز برایم میآورد، بوی نم زیر زمینشان که همیشه پر بود از ترشیهای گوناگون و توپهای بازی میثم کوچولو و خرمالوهای توی حیاتشان که همیشه کال بودند... فکر میکنم ترانه را هم اولینبار همانجا کشف کردم، چند سالم بود؟ یادم نیست... تصویر کدری از یک نوارکاست قدیمی توی ذهنم هست که صدای پریسا را توی خودش قایم کرده بود. کدام آهنگش؟ نمیدانم... اما عمو همیشه عاشق پریسا بود.
پنجم/
عمو فیروز، بزرگترین عموی من، هرگز بچه دار نشد. شاید همین باعث شده بود که بچههای فامیل را دیوانهوار دوست داشته باشد و همیشه هم گرمی آغوشش پناهگاهی باشد برای ما. من، سعید، وحید، رضا، حسام، ندا، زینب، نگار، زهرا، پریسا، مسعود، مهسا، مصطفی، مرتضی... مرتضی... مرتضی...
ششم/
پسر عمهام بود، مرتضی را میگویم. پسرک سربزیر و کم حرفی که خصوصیات اخلاقیاش محصول محیطی بود که در آن زندگی میکرد. قم زیبا نیست، شاد نیست، خصوصا اگر مادرت را در اوایل نوجوانی از دست داده باشی و پدر پیرت جز نشخوارکردن و پول در آوردن و ساعت ۸ شب خوابیدن، عادت دیگری نداشته باشد. اینجاست که یک دایی فیروز برایت کافیست تا پدرت باشد و زندایی فاطمهی شمالی ِ مهربان بس است تا همهی آنچه که نامادری نمیدهد و مادر فرصتش را نداشت، برایت تدارک ببیند. آخر هفتهها از قم به کرج پناه میبری، اما هم چنان چیزی نمیگویی... بزرگ میشوی و چیزی نمیگویی... با میثم و سعید و وحید خیلی خوبی، روزهای سرخوشی دارید، اما باز هم چیزی نمیگویی... برادرت مصطفی را دوست داری و از او سرزندهتری، اما همچنان ساکتی... یکروز ازهمهچیز خسته میشوی.. یکروز زیاد است، یک ساعت...نه! یک لحظه. خرابهی کنار خانهتان برای یک مرگ بیسروصدا جای خوبیست. نظرت در مورد حلقآویز شدن چیست؟ موافقم! اینطوری هم راحتتر میمیری و هم به کثافت کشیده نمیشوی... تمام شد. حالا بگذار همه دنبال محبتهای نکردهشان باشند، برادر ناتنیات که روزی معاون وزرای نیرو و راه بوده، افسوس روزهایی را بخورد که بهجای تو به کرخه ۳ سر میزد. حاجی دایی دنبال دلیلی برای کشته شدنات توسط نارفیقانات بگردد، شاید چون خودکشی برای این خانواده چیز غریبیست و برای خیلیها که مناسب مهم دولتی دارند مایهی شرمساریست... اما چه فرقی میکند؟ تو مردهای و دایی فیروز شکستهتر شده است، پیرتر شده است... پیرتر...
هفتم/
مرتضی که مُرد کرج خیلی به قم نزدیکتر شد. دیگر نمیشد که آنجا ماند... دوری از مادر پیر و بیمار عمو فیروز را پیرتر میکرد. همهی زندگیاش را فروخت و به شهرمان، میانه برگشت. درست توی روزهایی که من بیشتر از گذشته به او نزدیک شده بودم. روزهایی که این بازگشت برای من از همه سختتر بود. دوری از عمو سخت بود و "وطن"اش من را از او دورتر کرد... همهی زندگی عمو خلاصه شده بود در مادربزرگم. روز و شب مثل پروانه پیرامون او میگشت. مثل یک بچهی کوچک منتظر بود که مادرش چیز بخواهد و پرباز کند تا مبادا خاطری مکدر شود... مادربزرگ که مُرد بیشتر از همه، حتی پدرم، نگران عمو بودم. عمویی که اینروزها کلافهتر است و غمگینتر. او واقعا پیر شده است. عمو دیشب از جوانیهایش گفت، از حزب خرانی که داشتند تا بتوانند با استفاده از اسمش دیوانهبازیهای سیاسیشان را در روزهای داغ دههی پنجاه توجیه کنند. از کارخانهی کفش ملی که روزی جای مهمی بود و عمو هم مدیر مالی آنجا. و از زندگی گفت... راست میگوید... شاید باید کمی خودم را جمعوجورتر کنم...
اما اول باید خودم را پیدا کنم...
هشتم/
مرتضی! آنروز چند شنبه نبود؟
پينوشت: من اين حروف نوشتم، چنان كه غبر ندانست/ تو هم ز روي ِ كرامت، چنان بخوان كه تو داني/ يكيست تركي و تازي در اين معامله، حافظ/ حديث عشق بيان كن بهدان زبان كه تو داني...