
بی تفاوت ، راه می روم . می خوابم . می خندم . می نشینم. نمی دانم تقصیر من است یا پاییز که احساس می کنم همه چیز خوب است. نمی دانم تقصیر... / چرا اینهمه پاییز را دوست دارم و برایم هیچ وقت غمگین نیست. شاد است. نارنجی است. رنگ محبوبم. حتی خش خش برگهای له شده هم آزارم نیم دهند. آنها ناله نمی کنند می گویند ما هم هستیم. به ما هم فکر کن. و شاد باش. فکر کن و شاد باش. از حقیقت نترس و غمگین نشو و شاد باش . فکر کن و شاد باش. نمیدانم وسط روزمرگی هایم این سید - سید مهدی موسوی را می گویم - این روزها چرا دست از سرم بر نمی دارد. همه جا دارم می خوانمش " چاقو زده به خود که ترا خود کشی کند * حالا نَ ... مرده است فقط خون نداشته * شاعر شروع کرده و حرفی نبوده است * دختر تمام کرده و مضمون نداشته " و هی خودم را ادامه می دهم. من سعی نمی کنم ! مادر زادی مضمون دارم " حالا برقص ، رقص ... در آغوش من برقص * من مرد می شوم... و تو مانند زن برقص * دست مرا بگیر که گم می کنم تو را * در تن،تنم،تنت...تتتن تن تتن برقص " و بی هوا می رقصم . چرت می گویم. یکهویی به سرم می زند. کلاس ها را می مالم و راه میافتم تا توی این شهر گم شلوغ شوم. (مخاطب گرامی اینجا هیچ واژه ای پس و پیش نوشته نشده است ) و هنوز " پاییز آمدست که خود را ببارمت * پاییز لفظِ دیگرِ « من دوست دارمت» * بر باد می دهم همه ی بود خویش را * یعنی ترا..به دست خودت می سپارمت * پاییز من ، عزیزِ غم انگیزِ برگریز * یک روز می رسم و ترا می بهارمت !! *
به همین سادگی این نوشته باعث شد به سرم بزند از پاییز بنویسم ! آنلاین !
همه ی شعرها از سید مهدی موسوی ست و کتاب فرشته ها خودکشی کردند! اول قرار بود فقط این شعر پایینی را برایتان بگذارم. باز از سید. ولی نوشته ی بالایی هم اضافه شد. امیدوارم حوصله تان بکشد تا آخر بخوانید.
و ایستاده مثلِ مردی ایستاده
مثلِ شبی که گریه کردی ایستاده
له می کند در زیرِ پا خود را... مهم نیست
می خواهدت ، می خواهدت اما مهم نیست
حس می کند هرگز ترا ... حتماً ندیده
در می رود مانندِ مرغی سر بریده
با هرچه دارم - از تو دارم - می ستیزم
دیگر نمی خواهم ترا اصلاً عزیزم !
هی قطره ، قطره ... قطره ، قطره ، آب گشتم
بگذار از چشمان تو پایین بریزم
من عاشقم ... بیخود تقلّا می کنم هی
از تو به سمت دیگر تو می گریزم
اینجا نشسته پیش من در حلقه ای زرد
حس تصرّف در تنم در بستر درد ...
- استاد ! من که مرده ام ، به...من چه مربوط
که شعر باید درس را پاره نمی کرد؟!
از اول این درس هی از زن نوشتم
هی عشق املا کرد... وَ هی من نوشتم
اصلاً کسی می فهمد این را که چرا مَرد
لبخند بر لب در دل خود گریه می کرد
حالا همین جای کسی که می سراید
تصویر می آید که شاعر را بیاید
حالا همینکه لاک پشتی بی اراده
آرام راه افتاده در ابعادِ جاده
حالا به فکرِ ردِ پایِ بی گناهِ
زنهایِ بی احساسِ خیسِ اشتباهِ
پایانِ اندوهِ کسی که دستِ سردِ
افسوسهای ِ دائم ِ هیچِ مردِ
غمگین ِ شبهایِ ... نه ! او باید بمیرد
تا جاده ای بی انتها پایان بگیرد
از فلسفه تا عقده هایی نا خودآگاه
از این زمین لعنتی تا آنور ماه
از مرد ، از زن ، از هر آنکه فکر می کرد
از شکل غمگین زمان که فکر می کرد
مردی به راه افتاد و از تصویر رد شد
از زود آمد ، از همینکه دیر... رد شد
ما می رویم از دستهایی که نبردیم
ما می رویم از دست با اینکه نمُردیم
مثل سکوتی مست در حجمِ خیابان
و حرکت ِ بی انتهایی دور میدان
ما می رویم از دست ِ از دستی که رد شد
در گیجی ِ بی آدمِ مستی که رد شد
و درد می پیچد در این... در دنده هایم
دنبال در می گردم از اینکه کجایم
دنبال در حتی اگر که باز باشد
پایان همان به معنیِ آغاز باشد
دنبال ِ در از واژه هایی سر بریده
از آدمی که دیده و چیزی ندیده
دنبال در در دردهایی که نداریم
وقتی که خود را جای مردن می گذاریم
هی ربط پیدا می کنم با ... تا ... به ... بی ... که
من می روم ماندست اما آن کسی که
غم را کشیده ساکنِ امسال کرده
چیزی که ما را دائماً اشغال کرده
چیزی شبیه از هر آنچه سیر بودن
زود آمدن اما همیشه دیر بودن
چیزی شبیه میدویدم دم ددم ... مُرد
از سایه ای که نیمی از حجم مرا خورد
چیزی شبیهِ ... نه! خود من، من شبیهِ ...
یک شاعر بی من ، سکوتی بی قریحه !
ما می رویم از دست ، از دستی که رد شد
در گیجی ِ بی آدمِ مستی که رد شد !